پیوستگی مفاهیم در سیر اندیشه‌های مارکس

0
628
به دوستان خود بگویید!
Share

شبکه های اجتماعی

4,901دوستداردوست شو
97دنبال کنندهدنبال کن
199دنبال کنندهدنبال کن
213مشترکمشترک شو

مقاله‌ها

ژورنالها

کامبیز غفوری

«نقل از ژورنال ایران آکادمیا، صفحه ٧٠ تا ٨٢»

از خود بیگانگی، بت‌وارگی کالا، موجود نوعی یا اجتماعی، و تئوری استثمار در دوران سرمایه‌داری مفاهیمی هستند که دوره‌های مختلف تفکر مارکس را رقم میزنند. تعریف این مفاهیم چیست؟ آیا این مفاهیم با یک دیگر مرتبطند؟ و اگر چنین است، چه رابطه‌ای را میان آن‌ها می‌توان مشاهده کرد که تصویری کلی از افکار مارکس به دست دهد؟

شرح و بسط اصطلاح از خود بیگانگی، محصول تفکر جوانی مارکس و دوران اقامت دو ساله‌اش در پاریس -۱۹۴۳ تا ۱۹۴۵- است. نیمهٔ اول سال ۱۹۴۴، مارکس ۲۶ ساله در یکی از ۹ دفتر از یادداشت‌های خود در پاریس، به نام یادداشت‌هایی درباره جیمز میل، طیِ نقد آرای این اندیشمند که در کتاب عناصر اقتصاد سیاسی بیان شده بودند، نگاه خاص خویش درباره الیناسیون را شرح داد که پیشتر اندیشمندانی مانند هگل و میل از زاویه‌ای دیگر بدان پرداخته بودند.

مارکس می‌نویسد: «[جیمز] میل به خوبی جوهرهٔ موضوع را در قالب تئوری پول به عنوان ابزار مبادلات بیان می‌کند. پول در وهلهٔ اول، آن چیزی نیست که یک دارایی در آن بیگانه شود، بلکه واسطهٔ این امر و حرکت است. انسان، [و] آن عمل اجتماعی که محصولات انسان‌ها یکدیگر را همپوشانی می‌کنند، از آدمی بیگانه می‌شود و جزو مشخه‌های پول قرار می‌گیرد، یعنی به ماده‌ای خارج از انسان منتقل می‌شود». (مارکس، ۱۸۴۴، ب)

مارکس سپس به روابط تولید می‌رسد و می‌گوید وقتی آدمی و نقش او در روابط تولید گم می‌شوند، اموری خارجی و بیگانه، این امر را در دست می‌گیرند و روابط تولید در سیستم مالکیت خصوصیِ نظام سرمایه‌داری بورژوازی را عامل آن می‌شمارد.

او معتقد است که «در این روابطِ مبادلاتی به صورت یک پیش‌فرض، نفس کار، مستقیماً تبدیل به کار کردن در ازای کسب درآمدی برای زندگی شده است. این روابطِ کارِ بیگانه‌شده، در دو هنگام به بالاترین حد خود می‌رسند: ۱) در یک طرف، کارگر برای درآمد زندگی خودش کار می‌کند و محصولی تولید می‌کند که هیچ ربط مستقیمی به رفع نیازهای او یا ربط به عملکرد او به عنوان کارگر ندارد، بلکه به دلیل ترکیب اجتماعی، این محصول با کارگر بیگانه است. ۲) او باید محصول خود را [در صورت نیاز] با پول بخرد، گویی خودش آن را تولید نکرده و محصول شخص دیگری است». (همان)

طبقه‌بندی دقیق‌تر الیناسیون به دست مارکس، چند ماه بعد، در دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ صورت می‌گیرد. او با انتقاد به نظریات اقتصاددان‌هایی چون آدام اسمیت، آن‌ها را از توضیح درباره منشاء تقسیم‌بندی کار و سرمایه از یک سو و سرمایه و زمین از سوی دیگر، عاجز شمرده و تنها نیروی محرکه‌ای را که این نوع دیدگاه در اقتصاد سیاسی بدان متکی است، «حرص و طمع و جنگ میان طماعان، یعنی رقابت» می‌داند. (مارکس، ۱۸۴۴، الف: ۱۲۴)

مارکس در این مقطع تلاش می‌کند تا به گفته خود، برخی تعاریف را که در نظریات پیشین مسلم و بدیهی فرض شده بودند -برای مثال، رابطه ضروری میان دو چیز مانند تقسیم کار و مبادله- از دیدگاه خود توضیح دهد.

در این راستا، او مفهوم «کارِ بیگانه‌شده» را مطرح و چهار حالت زیر را تعریف می‌کند:

الف – بیگانگی کارگر با کار – بیگانگی از محصولی که می‌آفریند
مارکس معتقد است که در سیستم سرمایه‌داری، «افزایش ارزش جهان اشیاء، نسبتی مستقیم با کاستن از ارزش انسان‌ها دارد» چرا که «هر چه کارگر کالای بیشتری می‌آفریند، خود به کالای ارزان‌تری تبدیل می‌شود». (مارکس، ۱۸۴۴، الف: ۱۲۵)

محصول کار در شیء تجسم می‌یابد، یعنی کار عینیت پیدا می‌کند [به اصلاح آبجکتیفای می‌شود]. در سیستم سرمایه، این عینیت‌یافتن، برای کارگران به شکل از دست‌دادن شیء و بندگی در برابر آن یا تملک محصول به شکل جدایی یا بیگانگی با محصول نمایان می‌شود.  

کارگران در جامعه سرمایه‌داری، از محصولی که ایجاد می‌کنند،‌ بیگانه‌اند. محصول کار آنان به خودشان تعلق ندارد بلکه در مالکیت خصوصی سرمایه‌دار است. اگر کارگری بخواهد از کالایی که محصول کار خودش است استفاده کند، باید آن را از بازار بخرد. با این تفاوت که علیرغم دستمزد پایینی که به او داده شده، قیمت نهایی محصول را مالک خصوصی ابزار تولید یا همان کارفرما بر اساس مناسبات بازار تنظیم می‌کند.

در این‌جا، کار، روح انسانی و طبیعی خود را از دست می‌دهد و به گفتهٔ مارکس، «کار به شیء تبدیل می‌شود که کارگر تنها با تلاشی خارق‌العاده و با وقفه‌های بسیار نامنظم می‌تواند آن را به دست آورد. تملک شیء به شکل بیگانگی با آن تا آن حد است که کارگر هر چه بیشتر اشیاء تولید می‌کند، کمتر صاحب آن می‌شود و بیشتر زیر نفوذ محصول خود، یعنی سرمایه، قرار می‌گیرد». (۱۸۴۴، الف: ۱۲۶)

بنا بر نتیجه‌گیری مارکس، رابطه کارگر با محصول کار خویش، به رابطه با شیء بیگانه تبدیل می‌شود و هر چه کارگر بیشتر کار و تولید می‌کند، بیشتر جهانی بیگانه می‌آفریند که ضد خودش با قوای بیشتری به کار گرفته می‌شوند.

به گفتهٔ او: «بیگانگی کارگر با محصولاتی که می‌آفریند، نه تنها به معنای آن است که کارش تبدیل به یک شیء و یک هستی خارجی شده است، بلکه به این مفهوم نیز هست که کارش خارج از او، مستقل از او و به عنوان چیزی بیگانه با او موجودیت دارد و قدرتی است که در برابر او قرار می‌گیرد». (۱۸۴۴، الف: ۱۲۷)

ب – بیگانگی کارگر با کار کردن – بیگانگی با عمل تولید
از نظر مارکس، بیگانگی نه تنها در جدا افتادگی کارگر از نتیجهٔ تولید یعنی محصول کارش اتفاق می‌افتد، بلکه در خود عمل تولید و فرایند آن نیز روی می‌دهد. زمانی که کارگر، تنها یک چرخ‌دنده در یک دستگاه تولید است که نه محصولش از آن اوست و نه سلیقه و روح و طرحِ اوست که محصول را رقم می‌زند، آن‌گاه نه‌تنها کالای تولید شده را غریبه می‌داند، بلکه فرایند تولیدِ کالا نیز دیگر بخشی از جان و روان او نیست. در واقع، کارگر پیش از فروش کار خود به صاحب سرمایه، قابلیت کنترل نوع کار و فعالیت خود را از دست داده است.

مارکس یکی از عوامل بیگانگی کارگر با کار در جامعه سرمایه‌داری را این می‌داند که «کار نسبت به کارگر، عنصری خارجی است… در نتیجه، در حین کار کردن، نه تنها خود را به اثبات نمی‌رساند، بلکه خود را نفی می‌کند [و] به جای خرسندی، احساس رنج می‌کند». (۱۸۴۴، الف: ۱۲۹)

این‌جاست که یکی از مشخصه‌های جوامع سرمایه‌داری کنونی به دست مارکس بازگویی می‌شود: کارگر «زمانی احساس آسایش می‌کند که کار نمی‌کند و زمانی که کار می‌کند،‌ احساس آسایش ندارد». (۱۸۴۴، الف: ۱۲۹) او خصلت بیگانهٔ آن را چنان واضح می‌داند که به محض عدم وجود الزام، «از کار کردن چون طاعون پرهیز می‌شود». (۱۸۴۴، الف: ۱۳۰) خصلت خارجی‌بودن و بیگانه‌بودن کار برای کارگر، از نظر مارکس به این دلیل است که کار از آن او نیست و به فرد دیگری تعلق دارد.

ج – بیگانگی کارگر از خود به عنوان تولید کننده – بیگانگی از ماهیت نوعیِ خود
برای درک نوع سومی که مارکس از تعاریف بیگانگی ارائه کرده است، باید تعریف انسان را به عنوان موجودی نوعی از دید او بازشناخت.

کارل مارکس می‌گوید «انسان موجودی نوعی است، نه تنها بدین خاطر که در تئوری و عمل، انواع (نوع خود و سایر انواع) را به عنوان عین (اُبژه) خویش اختیار می‌کند، بلکه با خود چون نوعی از موجودات که واقعی و زنده است، یعنی در مقام موجودی جهان‌شمول و بنابراین آزاد، برخورد می‌کند». (۱۸۴۴، الف: ۱۳۱)

از دید مارکس، زندگی نوعی، به‌نوعی غیر ارگانیک است و چون انسان نسبت به موجودات دیگر جهان‌شمول‌تر است، آن‌گاه وسعت طبیعت غیر ارگانیکی که با آن زندگی می‌کند، بیشتر است. این بدان معناست که محیط اطراف، اعم از گیاهان،‌ جانوران و جمادات، نور، آب و… بخشی از آگاهی او را می‌سازند و خوراک فکری‌اش هستند.

مارکس می‌گوید از آن‌جا که «طبیعت هم وسیله مستقیم زندگی انسان‌ است و هم ماده، شیء و ابزار فعالیت زندگی اوست» (۱۸۴۴، الف: ۱۳۱)، پس طبیعت پیکر انسان محسوب می‌شود و اگر می‌خواهد نمیرد، باید پیوسته با این پیکر تبادل فعال داشته باشد.

مارکس معتقد است که «کار بیگانه شده، با بیگانه ساختن انسان از طبیعت و از خود، یعنی از کارکردهای عملی و فعالیت‌های حیاتی‌اش، نوع انسان را از آدمی بیگانه می‌سازد. کار بیگانه‌شده زندگی نوعی را به وسیله‌ای جهت زندگی فردی تغییر می‌دهد. در وهلهٔ نخست، زندگی نوعی و زندگی فردی را بیگانه می‌سازد و سپس زندگی فردی را به شکل انتزاعی خود به هدف زندگی نوعی، آن هم به شکل انتزاعی و بیگانه، تبدیل می‌سازد». (۱۸۴۴، الف: ۱۳۲)

بنا بر عقاید مارکس، انسان تنها می‌تواند با کار و تولید خود در جهان عینی، خود را به عنوان موجودی نوعی تثبیت کند. در همین راستا،‌ «کارِ بیگانه‌شده با جدا کردن محصول تولید آدمی از او، در واقع زندگی نوعی و عینیت واقعی‌اش را به عنوان عضوی از نوع [انسان] جدا می‌کند و برتری او را بر حیوان به چنان ضعفی مبدل می‌سازد که حتی کالبد غیر اندام‌وار او یعنی طبیعت نیز از او گرفته می‌شود». (۱۸۴۴، الف: ۱۳۴)

مارکس نتیجه می‌گیرد که با بیگانه‌شدن کارگر از کار، در واقع او از خود، «کالبد خود و نیز از طبیعت خارجی و ذات معنوی او یعنی وجود انسانی‌‌اش» بیگانه می‌شود. (۱۸۴۴، الف: ۱۳۴)

د – بیگانگی کارگر از هم‌نوعان خویش
مارکس سه بند فوق‌الذکر را بر می‌شمارد و می‌گوید پیامد بیگانگی آدمی از محصول کار خویش، از فعالیت‌ حیاتی‌اش و از وجود خود، در نهایت بیگانگی انسان از سایر انسان‌هاست: «آن‌چه در ارتباط با رابطهٔ آدمی با کار و محصول کارش و نیز با خود مصداق دارد، به رابطهٔ آدمی با سایر آدم‌ها، به کار و محصول کار سایر آدم‌ها تسری می‌یابد». (۱۸۴۴، الف: ۱۳۴)

او بیگانگی سرشت نوعی آدم از او را بیگانگی آدم‌ها از هم و ذات انسانی می‌داند. (۱۸۴۴، الف: ۱۳۵)

در بخش‌های دیگر این مقاله، مفهوم از خودبیگانگی را در کتاب گروندریسه مارکس نیز خواهیم خواند.

بت‌وارگی کالا

با آن‌که مارکس به تفصیل در جلد یکم کتاب سرمایه -کل بخش چهارم از فصل یک- به مفهوم بت‌وارگی کالا می‌پردازد، اما پیشتر نیز در مقاله‌های او در روزنامهٔ راینیش زیتونگ (شماره ۲۹۸، ۲۵ اکتبر ۱۸۴۲) با اشاره به پرستش طلا در میان بومیان کوبایی به مفهوم فتیشیسم اشاره شده است.

او در دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴، «مللی که هنوز تلألو درخشان فلزات قیمتی چشم‌شان را خیره می‌کند و هنوز بتواره‌شان پول فلزی‌ است» را ملت‌هایی تکامل نیافته می‌داند. (مارکس، ۱۸۴۴ الف: ۱۸۹)

مع‌الوصف، در جلد یکم کاپیتال است که مفهوم بت‌وارگی کالا به دست مارکس تبیین می‌شود. او در بخش چهارم فصل یک، ذیل تیتر «ماهیت بت‌وارهٔ کالا و راز آن»، می‌گوید که کالا در نگاه اول بسیار ساده و قابل درک است اما اگر آن را تحلیل کنیم، به ظرایفی متافیزیکی و خدای‌واره بر می‌خوریم. (مارکس، کاپیتال، ص ۴۷) او معتقد است که تا زمانی که مسئله، ارزش مصرف یک شیء ست، مانند یک میز که با نیروی کار آدمی از چوب ساخته می‌شود و صرف غذا خوردن یا کار کردن بر روی آن می‌شود، یک وسیلهٔ دارای ارزش مصرف است. اما زمانی است که این میز، فارغ از خاصیت مصرفی خود، تبدیل به یک وسیله می‌شود که حالتی رمز‌آلود و جادویی می‌یابد.

او می‌گوید اگر روابط اجتماعی میان تولیدکنندگان محصول، نه میان خودشان، بلکه میان محصولات‌شان شکل بگیرد، -به‌عبارتی، رابطه اجتماعی کارِ تولیدکنندگان با کل کار اجتماع، به صورت رابطه‌ای اجتماعی میان اشیاء درآید که جدا و خارج از تولیدکنندگان برقرار می‌شود- رازآلودگی آغاز می‌شود. (۴۷)

به عقیدهٔ مارکس، این‌جاست که محصول، تبدیل به کالا یا چیزی اجتماعی می‌شود که هم‌زمان ارزش‌هایی قابل درک مستقیم و غیرقابل‌درک مستقیم دارد. بخش فیزیکی آن که از طریق بازتاب نور به چشم انسان می‌آید و توسط عصب بینایی به مغز می‌رود، درک‌شدنی است اما رد پای ارزشی در آن وجود دارد که توسط نیروی کار ایجاد شده و از طریق حواس فیزیکی قابل ادراک نیست. (۴۸)

مارکس این‌جا از دنیای مذهبی مثال می‌آورد و می‌گوید در دنیای ادیان، «محصول تفکر مغز انسان به صورت موجودیت‌هایی درمی‌آیند که زندگی مستقلی دارند و وارد رابطه‌ای، هم مابین یکدیگر و هم بین خود و انسان، می‌شوند. مشابه این امر در دنیای کالاهای ساخته‌شده به دست بشر اتفاق می‌افتد. این را من بت‌وارگی می‌نامم که به محض تبدیل‌شدن به کالا، خود را به محصول کار می‌چسباند و بنابراین از تولید کالا جدا نیست». (۴۸)

مارکس فتیشیسم را محصول شیوهٔ‌ تولیدی می‌داند که در آن، «محصول شکل کالا به خود می‌گیرد یا مستقیماً با هدف مبادله، تولید می‌شود» و می‌گوید که این، «عمومی‌ترین و جنینی‌ترین شکل تولید بورژوازی است». (۵۲)

مارکس این‌جا گویی به مثال پرستش طلا توسط بومیان کوبایی که پیشتر در مقاله‌های سال‌های ۱۸۸۲ تا ۸۴ بدان‌ اشاره کرده بود، بازمی‌گردد و مصداق بت‌پنداری خیال‌وارهٔ سیستم پولی را طلا و نقره‌ای می‌داند که پشتوانه پول هستند و وقتی به عنوان پول نگاه شوند، «دیگر نه نماینده رابطه اجتماعی میان تولیدکنندگان، بلکه تبدیل به اُبژه‌های طبیعی با خواص اجتماعی عجیب شده‌اند». (۵۲)

استثمار در دوران سرمایه‌داری

دیدگاه مارکس درباره استثمار یا بهره‌کشی، نه صرفاً اخلاقی، بلکه اقتصادی نیز هست. مارکس فصل نهم از جلد یک کاپیتال را به بررسی این پدیده با کمک‌گرفتن از تئوری ارزش اضافی‌اش اختصاص داده است. مارکس خود می‌گوید که کشف این تئوری، مهم‌ترین چیزی بود که او را در تجزیه‌ و تحلیل‌های اقتصادی‌اش یاری کرد. (مندل، ۱۹۹۰)

ابتدا مروری گذرا داشته باشیم به تفاوت بهره‌کشی در نظام‌های پیشاـسرمایه‌داری با سیستم سرمایه‌داری. در نظام‌هایی چون برده‌داری و فئودالی، به ترتیب برده برای صاحبش و رعیت برای اربابش کار می‌کردند. هر چه آن‌ها با کار خود تولید می‌کردند، منهای میزان پایه‌ای برای مایحتاج اولیه زندگی و بازتولید نیروی کارشان، به مالک/ارباب تعلق داشت. حاصل کار برده‌/رعیت، در زندگی مجلل و ثروت طبقه بالادستی نمود عینی می‌یافت. یعنی در واقع، ثمرهٔ کار آن‌ها از سوی انسانی دیگر به یغما می‌رفت و این بهره‌کشی، عیان و بی‌پرده صورت می‌گرفت.

اما در نظام سرمایه‌داری، انسان به صورت فردی آزاد تعریف می‌شود که نه بردهٔ کسی است و نه رعیتِ انسانی دیگر. بنابراین در نگاه اول، به نظر می‌رسد که انسان آزاد است تا برای کسی کار کند یا نکند؛ پس آیا بهره‌کشیِ انسان از انسان در نظام سرمایه وجود ندارد؟

از نظر مارکس، در یک جامعهٔ‌ طبقاتی، طبقهٔ مسلط، تولید اضافی اجتماعی را تصاحب می‌کند اما این تولید اضافی می‌تواند به سه شکل متفاوت (یا ترکیبی از آن‌ها) باشد. در سیستم‌های برده‌داری یا فئودالیسم اولیه، تولید اضافی، همان کار اضافی است که هیچ پرداخت مستقیمی برای آن صورت نمی‌گیرد. (بیگاری بدون مزد) شکل دوم، تولید اضافی به صورت بخش معینی از محصول کار اضافی (بهرهٔ مالکانه) تصاحب می‌شود اما در شکل سوم آن یا نظام سرمایه، تولید اضافی شکل پولی به خود می‌گیرد. «ارزش اضافه اصولاً همین است: شکل پولیِ کار اضافی اجتماعی یا مبلغی معادل با آن که می‌شود محصول پولیِ کار اضافی. بدین ترتیب ریشه‌ای مشترک میان تمامی شکل‌های محصول اضافه وجود دارد: کاری که برای آن دستمزدی پرداخت نشده است» (مندل: ۱۹۹۰)

زمانی که صحبت از میزان کاری می‌شود که برای آن دستمزدی پرداخت نشده، به صورت خودکار، پدیدهٔ بهره‌کشی پدیدار می‌شود. مارکس میزان ارزش اضافی تولید شده را، «بیانگر دقیقی برای استثمار نیروی کار به دست سرمایه، یا کارگر به دست سرمایه‌دار» برمی‌شمارد. (مارکس، کاپیتال، ص ۱۵۳)

لازم به تأکید است که در سیستم سرمایه‌داری، سرمایه‌دار، «کار» کارگر را نمی‌خرد بلکه «نیروی کار» را می‌خرد و مدعی است که دستمزدی عادلانه پرداخته است، در صورتی که بنا بر تعبیر مارکس، دستمزد مشخصاً کم‌تر از ارزشی است که او در جریان فرایند تولید به محصول اضافه می‌کند. در واقع، اگر دستمزد کارگر، برابر با ارزش اضافه باشد، سودی برای سرمایه‌دار حاصل نخواهد شد. اختلاف میان کل ارزشِ افزوده‌شده به محصول کار با دستمزد، همان ارزش اضافی است.

به تعبیر ارنست مندل، «عایدات طبقه‌های حاکم، در واقع همان محصول کاری هستند که برای آن دستمزد پرداخت نشده است. این، قلب نظریهٔ استثمار مارکس است».(مندل ۱۹۹۰)

پیوستگی مفاهیم در سیر اندیشه‌های مارکس

مارکس فیلسوف؟ مارکس جامعه‌شناس؟ مارکس اقتصاددان یا مارکس انقلابی؟
کارل مارکس هر چه بود، اهمیت نظراتش به حدی است که حتی تندترین منتقدان وی* نیز فراموش نمی‌کنند به نظرسنجی‌هایی [هر چند عام] در آثارشان اشاره کنند که او را در جایگاه بزرگ‌ترین اندیشمند هزارهٔ دوم، بالاتر از اینشتین، کانت، دکارت، هگل و سایرین قرار می‌دهد. (رحیمی، ۱۳۸۴: ۵۰۲)

اما سوال این‌جاست که آیا عقاید مارکس در طول دوران اندیشه‌ورزی مکتوبی که از وی به جا مانده است، ثابت مانده، دچار تکامل شده یا متناقض است؟

باید اشاره کرد که هیچ‌کدام از آثار مارکس در حوزه‌های اقتصادی، جامعه‌شناسی، فلسفی یا سیاسی، بدون اثرِ بین‌رشته‌ای نبوده است. یعنی، نمی‌توان کاپیتال یا گروندریسه را صرفاً نقد اقتصاد سیاسی دانست و رد پای فلسفهٔ مارکس را در آن ندید.

پیش از بررسی مفاهیم مطرح‌شده در این مقاله، باید به نقش فلسفه هگل و دو مکتب ایده‌آلیسم و رمانتیسم در اندیشه‌های مارکس و نوع دید او به عصر جدید، اشاره‌ای گذرا داشته باشیم.

با وجود تمامی نقدهای بعدی مارکس به هگل، نباید از نظر دور داشت که هگل، نقشی بسیار پررنگ در تکوین اندیشه‌های مارکس داشته است. مارکس که یکی از اعضای هگلی‌های جوان بود، بر یکی از پانویس‌هایش در تز دکترای خود، درباره فلسفه هگل این‌گونه می‌نویسد: «همان‌گونه که پرومته آتش را از عرش ربود و آغاز به ساختن خانه و سکنی‌گزیدن بر روی زمین کرد، فلسفه نیز چنان تکامل یافت که بر جهان اثر گذارد و خود را در برابر جهانی که می‌یابد قرار دهد و فلسفهٔ هگل اکنون چنین کرده است». (محیط، ۵۸)

از سوی دیگر، همان‌گونه که می‌دانیم، قرن نوزدهم با مکتب رمانتیسم همراه بود. رمانتیسم به نوعی مخالف جنبه‌های تراژیک و فجیعی است که محصول عصر صنعتی‌شدن محسوب می‌شد. این مکتبِ نوعاً انقلابی، (رحیمی: ۶۳) در مارکس که روحیه‌ای عدالت‌خواه داشت، اثر گذاشت و این امر در تحلیل‌های او از انسان، اجتماع، اقتصاد و انقلاب دیده می‌شود. او با رمانتیک‌هایی چون هاینریش هاینه و توماس کارلایل دوستی داشت و از آن‌ها تأثیر پذیرفت. (همان)

مصطفی رحیمی از قول کونو فیشر، فیلسوف آلمانی و نویسنده تاریخ فلسفه جدید، نقل می‌کند: «مارکس شورش‌گری رمانتیک است بر ضد جهانی که همه‌چیز را به کالا تبدیل می‌کند و انسان را تا حد شیئی تنزل می‌دهد». (رحیمی: ۶۸)

ایده‌آلیسم و گرایش به داشتن جامعه‌ای آرمانی، با رمانتیسم قرابت دارد. هر دوی این مکاتب، در برابر اثر تحولات بعضاً مخرب عصر جدید در جامعهٔ انسانی واکنش نشان می‌دادند. با این حال، نمی‌توان گفت که مارکس، همانند نیچه و هایدگر، اندیشمندی ضد جامعهٔ مدرن است: «مارکس پایه‌های مدرنیته را مورد تردید قرار نمی‌دهد. آدام اسمیت و ریکاردو را خوب خوانده است، اگر آن‌ها به اقتصاد لیبرالی اقتصاد طبیعی می‌گویند، او این اقتصاد را گذرا می‌داند و قصد می‌کند تا فراتر از آن رود، می‌خواهد به زبان هابرماس پروژه ناتمام مدرنیته را تمام کند. او از سرمایه‌داری متنفر است اما هیچ‌گاه اقتصادهای پیشا-سرمایه‌داری را به سرمایه‌داری ترجیح نمی‌دهد… مارکس بر آن است تا سرمایه‌داری را به شکلی به ترسیم کشد تا امر تغییر را در آن کشف کند پس در نظریه‌پردازی خود هم در فکر تغییر جهان است». (ماهرویان: ۱۳۸۴)

با این حال، به گفتهٔ ماهرویان، مارکس حاصل اندیشه قرن نوزدهمی آلمان است و مانند هگل، بسیاری از عناصر رمانتیسم را که واکنش به مدرنیته است، با خود حمل می‌کند. (همان)

به مفاهیم مورد اشاره در این مقاله بازگردیم. به نظر می‌رسد که تعاریفی چون «از خود بیگانگی»، «بت‌وارگی کالا» و «استثمار در دوران سرمایه‌داری»، در کنار بسیاری دیگر از تحلیل‌های مارکس در بررسی پدیده‌های اجتماعی و روابط میان انسان‌ها، بر پایهٔ اندیشه‌ای آرمان‌گرا و حساس (رمانتیک) است که می‌خواهد انسان را از ورطهٔ‌ گردابی که دنیای جدید برایش ساخته است، بیرون آورد و اکثریت ضعیف‌شده را را را از زیر ظلم توانگران بیرون بکشد. این اندیشه، هرگز در نهاد مارکس تغییر نکرده است. بنابراین، در کنار پراکنده‌نویسی او، انسجامی میان نوشته‌های او به چشم می‌خورند که در گروندریسه قابل هضم‌تر است.

برای مثال، مارکس پیش از نگارش کاپیتال، در گروندریسه درباره ارزش اضافی، می‌نویسد: «ارزش اضافی یا فرآوردهٔ مازادِ چیزی، جز مقداری کار زندهٔ عینیت یافته، کار اضافی، چیزی نیست. این ارزش جدید که به صورت سرمایهٔ مستقل، با کار زنده روبه‌رو و با آن مبادله می‌شود، فرآوردهٔ کار است. خودش چیز دیگری جز مازاد کار افزون بر کار لازم به شکل عینی و بنابراین به صورت ارزش نیست». (مارکس، گروندریسه: ۴۴۴)

او در ادامهٔ همین گفتار، مفهوم از خودبیگانگی را که در سال ۱۸۴۴ بحث کرده بود، می‌آورد و می‌نویسد: «وجود مستقل و برای خود ارزش در برابر نیروی کار زنده (یعنی وجود سرمایه) حالت تمایزنیافتگی یک شیء فی‌نفسه را دارد که نشان می‌دهد شرایط عینی کار گویی مستقل از وجود کار، زنده‌اند و قضیه تا آن‌جا پیش می‌رود که شرایط مادی مربوط به شخص کارگر، گویی مستقل از او در برابر اوست». (همان)

مارکس در جای‌جای نوشته‌هایش، مناسبات تولید در نظام سرمایه‌داری و اصل مالکیت خصوصی را زیر انتقاد تیز خود گرفته است. در گروندریسه نیز ارزش اضافی، استثمار و از خودبیگانگی را به هم ربط می‌دهد.

او می‌نویسد: «همهٔ این شرایط در وجود سرمایه‌دار تشخص می‌یابد که اراده و منفعتی مخصوص به خود را داراست. بدین‌سان مالکیت، یعنی همان شرایط مادی کار، کاملاً از ید نیروی کار جدا و منفک می‌شود. وسایل تولید کارگر به صورت مالکیت غیر، که بیانگر واقعیت شخص حقوقی دیگری است، با قلمرو حقوقی مطلق مربوط به خودش، در برابر کار قد علم می‌کند. به همین دلیل است که کار در چشم سرمایه‌دار که مظهر اصلی ارزش یا شرایط کار است، در حکم کار غیر می‌نماید. جدایی مطلق مالکیت از کار یا جدایی نیروی کار زنده از شرایط انتفاع آن، یا جدایی ارزش از فعالیت آفرینندهٔ ارزش، سبب می‌شود که کارگر نسبت به محتوای کار خود بیگانه شود». (۴۴۴ و ۴۴۵)

مارکس کار اضافی و در نتیجه، ارزش اضافی را شکل سرمایه‌ای می‌داند که نسبت به نیروی زندهٔ کار، استقلال پیدا کرده و نیروی زندهٔ کار تنها مالک وسایل معیشت برای بازتولید خود است و «شرایط انتفاع کار در برابر وی حکم اشیاء یا ارزش‌های را دارند که در دست یک شخص بیگانه است». (۴۴۵)

شاید گروندریسه را بتوان دانه‌ای از تسبیح پیوستهٔ اندیشه‌های مارکس دانست که تا نیمهٔ دوم قرن بیستم، حلقه‌ای مفقوده بود. این کتاب که دست‌نوشته‌های پیشا-کاپیتال مارکس محسوب می‌شوند، میان سال‌های ۱۸۷۵ و ۱۸۵۸ به رشتهٔ تحریر درآمدند. انتشار ترجمهٔ انگلیسی بسیاری از آثار مارکس در سال‌های دهه ۱۹۶۰ آغاز شد و مجموعه آثار ۵۰ جلدی مارکس نیز که از اواسط دهه ۱۹۷۰ شروع شد، تا پایان دهه ۹۰ هنوز به پایان نرسیده بود. (محیط: ۹)

مارکس متفکری است که فارغ از جنجال‌های فراوان پیرامونش، نظریات او هنوز جای بررسی، تحقیق و موشکافی دارند. طُرفه این که حتی در دوران هفت دهه استقرار حکومت شوروی که از بزرگ‌ترین داعیه‌داران مارکسیسم بود، متفکران حکومتی در ساخت و ارائهٔ‌ تصویری یک‌بعدی و جبرگرا از وی به عنوان اندیشمندی تک‌بعدی که «اهمیتی برای نقش انسان، فرهنگ توده‌ها و تاریخ قائل نیست و گویی تنها بر آن بوده که به نظام سرمایه‌داری بتازد و نقد او اوضاع موجود [آن زمان] در جوامع به‌اصطلاح سوسیالیستی را در بر نمی‌گیرد، نقش مخربی داشتند.** (محیط: ۷)

بنابراین، بررسی‌های این مقاله را به علت آن‌که تنها متمرکز بر چند مفهوم در اندیشهٔ مارکس هستند، نمی‌توان به کلیت اندیشه‌های او تعمیم داد. بی‌شک نمی‌توان گفت که مارکس جوان، به عنوان فردی معتقد به مسیحیت و همان که تز دکترایش را در فلسفهٔ اپیکور نوشت، همان است که کاپیتال را به نگارش درآورد و همان عقایدی را در زمان هگلی بودن داشت که در مانیفست کمونیست بروز داد.

با این حال، می‌توان با نیم‌نگاهی به دست‌نوشته‌های او از سال ۱۸۴۴ تا پایان عمر، می‌توان ارتباطی منطقی میان مفاهیم از خودبیگانگی، تعریف کار، کالا، ارزش، انسان نوعی و همچنین پدیدهٔ استثمار، دید.

پانوشت‌ها:


*مصطفی رحیمی که این نظرسنجی را نقل کرده است، کتابش را با تمرکز بر تاختن به اندیشه‌های مارکس تألیف کرده و می‌نویسد که این اثر با هدف بازگشت مارکسیست‌ها یا به عبارت خود او، «گمشدگان وادهی توهم» به «مهر وطن»، نوشته شده است.

**سرنوشت دیوید بوریسوویچ ریازانوف، اندیشمند و آرشیویست مارکسیست که تلاش‌های او در بازیافت و انتشار آثار مارکس و انگلس از طریق تأسیس انستیتو مارکس-انگلس (بعدها تبدیل به مارکس-انگلس-لنین شد) نقشی به‌سزا در تبیین آثار آن‌ها داشت، به خوبی نشان‌گر مدعای مورد اشاره است. او که عامل نشر دست‌نوشته‌های ۱۸۴۴، ایدئولوژی آلمانی، نقد فلسفه حق هگل و بسیاری از آثار دیگر بود، در ژانویه ۱۹۳۸ در شوروی اعدام شد.

منابع:
الف. مارکس، کارل. دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴، ترجمه حسن مرتضوی، تهران، نشر آگه، چاپ سوم: ۱۳۸۱.
ب. مارکس کارل، یادداشت‌هایی درباره جیمز میل ۱۸۴۴، نسخه اینترنتی انگلیسی در این آدرس
پ. رحیمی مصطفی، مارکس و سایه‌هایش، انتشارات هرمس، تهران، چاپ دوم: ۱۳۸۴.
ت. مارکس کارل، گروندریسه، مبانی نقد اقتصاد سیاسی، جلد اول، ترجمه باقر پرهام و احمد تدین، تهران، نشر آگه: ۱۳۶۳.
ث. محیط مرتضی، کارل مارکس، زندگی و دیدگاه‌های او، تهران، اختران: ۱۳۸۲.
ج. ماهرویان هوشنگ، مارکس پس از مارکسیسم، مصاحبه با روزنامه همشهری، ۲۵/۸/۱۳۸۴. لینک الکترونیک در پرتال جامع علوم انسانی.

Marx, Karl. Capital: A Critique of Political Economy. Vol I. Moscow: Progress Publishers. Revised electronic version, pdf.

Marx, karl. Proceeding of Sixth Rhine Province Assembly, Third Article, Rheiniche Zeitung, No. 298, Supplement. October 25: 1842. Link. Last seen on 14 March 2016.

Mandel, Ernest. Edited by J.Eatwell, M.Milgate and P.Newman. Marxian economics. London 1990: Chapter 7. Available on internet at this link address. Last seen on 21 March 2016.

به دوستان خود بگویید!
Share

نظر شما

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید