آخرین مقاله‌ها

نظریه کوییر؛ منفصل ساختن روان‌شناسی انتقادی

نویسندگان: میگل روسلو پنازولا و ترزا کابرویا اوباچ - برگردان: امانوئل شکریان منتشر شده در: نشریه شماره ۷ ایران آکادمیا، بهار ۱۴۰۰، صفحه...

نظریه کوییر؛ منفصل ساختن روان‌شناسی انتقادی

مقدمه مترجم

طی وبیناری در دانشگاه ایران آکادمیا با عنوان «مارکسیسم و شخصیت انسان» که به معرفی لوسین سو و کتاب تازه منتشر شده او از سوی انتشارات ایران اکادمیا اختصاص داشت، برخی از مخاطبین در مورد زمینه‌های مختلف روان‌شناسی انتقادی مسائلی را مطرح کردند، و همچنین طی آن جلسه تا حدی به ویژگی چترواره بودن روان‌شناسی انتقادی اشاره شد. به همین خاطر به نظر می‌رسد که معرفی اجمالی برخی از مهمترین حوزه‌های روان‌شناسی انتقادی بواسطه انتشار مقالاتی چند در ژورنال دانشگاهی ایران آکادمیا می‌تواند ضمن معرفی این حوزه‌ها و انتقال مفاهیم و دانش به حوزه فارسی زبان امکان بسط بیشتر این حوزه‌ها را فراهم آورد. این مقالات در بردارنده‌ی معرفی اجمالی مفاهیم و مطالعات پیشینی در حوزه مورد نظر بوده و همچنین رویکردی انتقادی به این حوزه دارد. برای این شماره از ژورنال، دو مقاله در زمینه «روان‌شناسی فمینیستی» و «روان‌شناسی کوییر» در نظر گرفته شده است. بجاست تا از نویسندگان این مقالات و همچنین از ویراستار مجموعه، ایان پارکر برای فراهم کردن امکان ترجمه و انتشار آنها صمیمانه تشکر کنم. همچنین از دوست گرانقدرم دکتر بنفشه رنجی برای صرف زمان و بازخوانی مقالات ترجمه شده و ارائه پیشنهادات سپاسگذارم.

 

نظریه کوییر[1] منفصل ساختن روان‌شناسی انتقادی

تبیین زمینه‌ی کامل اجتماعی و سیاسی‌ای که اصطلاح «کوییر» در آن پدیدار شده است از حد این فصل فراتر خواهد رفت و تلاش برای تعریف دقیق معنای این مفهوم، ایده‌ای است که ما آن را کنار گذاشتیم. این تصمیم، نه تنها به دلیل تنوع زیاد‌ی است که در زمینه‌ی شناخت و کاربرد اصطلاح «کوییر» وجود دارد، آنچه که «به شکلی غیرقابل حل با یکدیگر در تضاد هستند» (Jagose 1996: 99)، بلکه به این خاطر است که ما به هشداری که نیکی سولیوان بدان اشاره داشته، توجه داریم (432003:) وقتی که او می‌گوید که تلاش برای تعریف کردن کوییر «کاری است که به طور قطع اَمری غیرکوییر است». اگر این را به منشاء و گسترشِ ضد و نقیض «کوییر» پس از آنکه در اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ و آغاز دهه‌ی ۱۹۹۰ از سوی فعالان[حوزه کوییر] در ایالات متحده از سوی ACT UP و مانیفست ملی کوییر (۱۹۹۰) به عنوان بازیگران اصلیْ ادعا و تصاحب شد، اضافه کنیم و مناقشه بحث‌برانگیز آن در زمینه دانشگاهی را به عنوان «uniqueersity banquet» همانطور که پاکو ویدارت آن را (۲۰۰۵) نامید، در نظر بگیریم، وظیفه ما پیچیده‌تر می‌شود.

در اینجا ما می‌خواهیم در مورد مشکلات ترجمه کلمه “queer” (که از ریشه هند و اروپایی “twerkw” اخذ شده است) به زبان‌های دیگر بپردازیم. علی رغم همه تلاش‌ها تاکنون، اِجماع بر حفظ[و کاربرد خود] اصطلاح انگلیسی کوییر بوده است. دلایل مختلفی برای این امر وجود دارد، از جمله اتخاذ اصطلاحی فرامحلی از نظر ژئوپلیتیکی، پرهیز از کلمات جنسیتی‌شده از لحاظ دستور زبان در زبان‌های رُمانس، یا حتی جلوگیری از کنار گذاشتن هر یک از معانی متعدد اطلاق شده به آن. به عنوان مثال، در اسپانیا، مسئله‌ی برداشتِ سکسیستی از سوی بخشی از «اجتماع»[2] گی نیز هنگام ترجمه آن وجود دارد.

با وجود همه‌ی این مشکلات، ما می‌خواهیم به عنوان مقدمه‌ای موجز بر این اصطلاح، به این موضوع اشاره کنیم که چگونه Queer Nation(۱۹۹۰)وقتی اظهار داشتند: «این شیوه‌ای است برای اینکه به خودمان بگوییم که مجبور نیستیم، همزمان که زندگی‌ خود را محتاطانه در حاشیه‌ی دنیای استریت حفظ می‌کنیم، افرادی شوخ و جذاب باشیم» آن را به کاربستند.(چرا کوییر؟:بخش چهارم) بنابراین استفاده از این اصطلاح شامل تصاحب مجدد اصطلاحی مربوط به عجیب و غریب بودن؛ خود استیضاح کردن[3] مفهومی که در آن زمان «هنوز مترادفی رایج  برای گی نبوده است؛ و بسیار توهین آمیز و ننگ آور بوده است» (وارنر ۲۰۱۲: پاراگراف چهارم)؛ مفهومی به عنوان یک منبع واژگون‌کننده‌ی جایگزین یا برای وارونه کردن سیاست بیان‌گری است. یکی از «عجیب و غریب» بودن‌های آن، واقعیتی است که ترزا دلائورتی، نویسنده‌ای که تصور می‌شود این اصطلاح را در کنفرانسی در سال ۱۹۹۰ وارد آکادمی کرده است، اظهار داشت: «”کوییر” من. . . هیچ ارتباطی با گروه Queer Nation نداشت، گروهی که من در آن زمان از وجود آنها بی اطلاع بودم.» (de Lauretis 1991: xvii) چند سال بعد، او حتی کوییر را به عنوان اصطلاحی طبقه‌بندی کرد که «به سرعت از نظر مفهومی به موجودیتی تهی و پوچ در صنعت انتشار تبدیل شده است»(de Lauretis 1994/2007: 200)

فراتر از معنا و مفهوم آن به عنوان یک طرح پیشنهادی نظری یا «پارادایم»، همانطور که ازسوی برخی تلقی می‌شود، ما همچنین می‌توانیم برخی انتقادها را در مورد نحوه‌ی کاربرد آن پیدا کنیم. به عنوان مثال، گلوریا آنزالدا (۱۹۹۱) خواستار اتخاذ رویکردی متقاطع به این مفهوم شد و گفت:

کوییر به عنوان یک چتر متحدکننده‌ی تصنعی مورد استفاده قرار می‌گیرد که تمام «کوییرها» از هر نژاد، قومیت و طبقه به زیر آن رانده می‌شوند. در مواقعی که ما برای تحکیم صفوف خود در برابر دیگری‌ها به این چتر احتیاج داریم، [اما] نباید فراموش کنیم که این [چتری] یکدست‌کننده است، و تفاوت‌های ما را محو می‌کند. بله، ممکن است همه ما اعضای یک جنس را دوست داشته باشیم، اما یکسان نیستیم. (۱۶۴)

آیا می‌دانستید که می‌توانید در رویداد علمی پیش ‌رو شرکت کنید؟

به عبارت دیگر، این مفهوم، استعاره‌ای از چتری خوشایند است. . . که هیچ کس را از این امر مستثنی نخواهد کرد» (وارنر 2012: پاراگراف 5) «تصور غلطی از اشتمال ایجاد می‌کند [و] این ایده گمراه کننده را نشان می‌دهد که همبستگی کوییر با قاطعیت پیروز شده است» (Halperin 1995: 64). این با انتقاداتِ مطرح شده از سوی دِلائورتی (۱۹۹۱) در مورد ادغام گفتمان‌های ژئوپلیتیک، فرهنگی قومی، اجتماعی و سیاسی مطابقت دارد، و همچنین با آنچه روت گلدمن (۱۹۹۶: ۱۷۵) آن را «سکوت‌هایی برساخته در نظریه کوییر» خواند، به عنوان مثال پیرامون دوجنسگرایی، هماهنگی دارد. ما همچنین می‌خواهیم به این مشکلات، صرفا برای لمس موضوعی که مورد مطالعه است، مُد جدید « استفاده ازعینک کوییر» را اضافه کنیم، زیرا این مسئله کاملاً بر خلاف فرضیه‌ها و مواضع ادعا شده از سوی کوییر است.

بنابراین، به جای ارائه یک تعریف، به ارائه پیشینه‌ای از شرایط احتمالی ظهور آن و نحوه‌ی همزمانی این شرایط با بحث‌هایی که از دهه‌ی ۱۹۸۰ در جنبش‌های اجتماعی و دانشگاه‌ها درباره خِرَد‌گرایی مدرن آغاز شد، خواهیم پرداخت. همانطور که تامسین اسپارگو(۱۹۹۹: ۹) به شکلی موجز اظهار داشته است: «نظریه کوییر یک چارچوب مفهومی یا روش‌شناختیِ منفرد یا نظام‌مند نیست، بلکه مجموعه‌ای از تعاملات فکری همراه با روابط بین جنس، جنسیت و میل جنسی است».

حرکت به سوی چیزی به نام نظریه کوییر

علی رغم این واقعیت که منشاء و گسترش سریع نظریه کوییر به ویژه در جهان انگلوساکسون واقع شده‌ است، ما می‌خواهیم تأکید کنیم که بیشترین کمک کلیدی در توسعه نظریه کوییر، از طبیعی‌زدایی سکسوالیته گرفته تا استفاده از آن به عنوان یک ابزار هنجاری، از آثار فیلسوفانی فرانسوی مانند میشل فوکو و ژاک دریدا ناشی می‌شود، که دوتایی استریت / همو را بی ثبات کرده و زیست‌سیاست و جایگاه منطق-محوری در دانش غربی را تحلیل می‌کنند. علاوه بر این، بررسی معرفت‌شناختی و روش‌شناختی مطالعات مربوط به سکسوالیته و همچنین مطالعات گی و لزبین در نظریه کوییر، نه تنها به خاطر تبارشناسی روابط پدرسالارانه و مفهوم جنسیت، بلکه به خاطر بررسی‌ها و بحث‌های معاصر در مورد فمینیسم موج سوم در راستای مداخلات پساساختارگرایی و پست مدرن، از فمینیسم تغذیه کرده و مدیون آن هستند.

از این نظر، کمک‌های جودیت باتلر در صورتبندی مجدد مفهوم جنسیت، که به عنوان نتیجه‌ای از حقیقت سیاسی و توهم معناداری درک می‌شود، اساسی است. وی خاطرنشان کرد که «برساخته “جنس” به همان اندازه‌ از نظر فرهنگی ساخته شده که جنسیت ساخته شده است؛ در واقع، شاید آن همواره و از پیش جنسیت بوده است، از این رو می‌توان نتیجه گرفت که هیچ تفاوتی بین جنس و جنسیت وجود ندارد»(Butler 1990/2008: 9-10). معنا همچون عاملی در نظر گرفته شده است که از طریق یک داستان فرهنگی درباره یک «منشاء» جنسی که در واقع وجود ندارد، آنجا که«مفهوم جنسیت از طریق سبک‌دهی بدن»، به عنوان یک فرآیند واقعیت بخشیدن، از یک «تکرار سبکی کنش‌های [اجراگریانه و زبانی]» (Butler 1990/2008: 191) که از نظر فرهنگی تعیین می‌شود، «عملی ابتکاری در صحنه محدودیت»، تولید شده است.(باتلر ۲۰۰۴: ۱).

این «ذاتی‌انگاری زدایی» از جنسیت به عنوان یک عمل اجراگری، به معنای انکار تأثیرات آن بر زندگی افراد نیست. این به معنای رد هویت‌یابی نیست. بلکه فراخوانی است برای تخصیص و نشانه‌گذاری مجددِ مقولاتی که در «هویت» جمع می‌شوند، «به منظور این که آن دسته را به هر شکل، همواره پروبلماتیک ارائه کند» (Butler 1990/2008: 174). و البته متن او با عنوان «کوییر انتقادی» ( (۱۹۹۳ رویكرد «اجراگری» را بر اساس کاربست زبانی آستین و کمک‌های فوكو در مورد «جنس»، هم درباب جنسیت و هم درباب دِرَگ[4]، شرح می‌دهد و از سوءتفاهم رایج در مورد آن به عنوان نوعی «انتخاب» آزاد که در باطن هر فردی اتفاق می‌افتد، دوری می‌کند.

یکی دیگر از تأثیرات شناخته شده را می‌توان در کار اِو سچویک(۱۹۸۵) یافت، که غیرطبیعی‌سازی «جنس» را به دوتایی همجنس‌گرایی / دگرجنس‌گرایی گسترش داد و در مورد اَشکال «همجنس آمیز» سلطه که از طریق انکار روابط اروتیک بین مردان و اَنگ‌انگاری همجنسگرایان ساخته شده است، نظریه‌پردازی کرد. وی همچنین نشان داد که چگونه سیاست اِبرازگری، که به گروه‌هایی از افراد که راجع به واقعیت صحبت می‌کنند یا آن را تعریف می‌کنند، مشروعیت داده یا مشروعیت آن را حفظ می‌کند، و با ایجاد سکوت پیرامون همجنس‌گرایی، در [قالب]آنچه او «معرفت‌شناسی گنجه» (۱۹۹۰) نامید، عمل می‌کند. به نوبه خود، این سکوت ها به  اموری اعترافی تبدیل می‌شوند، همراه با یک پیامد مضاعف از رسوایی عمومی به هنگام «آشکار‌سازی» یا سرزنش شدن برای فاش نکردن چیزی که با این وجود همجنسگرایان مجبور به پنهان کردن آن هستند:«گرایش جنسی» آنها، برساخته‌ای که سچویک نیز به پروبلماتیزه کردن آن کمک کرد.

علاوه بر این، و فارغ از فهم رژیم سیاسی دگرجنس‌گرایانه که مونیک ویتیگ در اثر خود به نام Les Guérillères بیان کرد، همانطور که بئاتریز پریشیادوِ فیلسوف (۲۰۰۵) پیشنهاد می‌کند، در شیوه‌ای که در آن هم فمینیسم ماتریالیستی و هم فمینیسم اجراگر از سکسوالیته و تنانگی لزبین و ترنسجندر دوری می‌کنند نیز فهمی از چگونگی «سیاست‌های جنسی» وجود دارد (Preciado 2004) آنچه که به عنوان نوعی کنش زیست‌سیاستی سرمایه‌داری معاصر عمل می‌کند، جایی که گفتمان‌ها و فناوری‌های مدرن درباره جنس و هویت‌ها در کنترل زندگی مشارکت دارند. در این چارچوب، جنبش‌ها و نظریه‌های کوییر با راهبرد‌هایی پاسخ می‌دهند، که در عین حال، بیش از حد هویت‌خواهانه و پساهویت‌خواهانه هستند. آنها از منابع سیاسی برای تولید اجراگری هویت‌های منحرفْ استفاده‌ای اساسی می‌کنند (پاراگراف ۷).

بنابراین، ما می‌توانیم ثابت کنیم که مفصل‌زدایی از «دگرجنسگراهنجاریت» یا رجحان فرهنگی / سیاسی دگرجنس‌گرایی به عنوان محور صمیمیت و ستون مشارکت و سازماندهی اجتماعی (برلانت و وارنر ۱۹۹۸)، یکی دیگر از ارکان عمارت نظری و کنشگری کوییر است، خواه این امر ناشی از درک دگرجنسگراهنجاریت به عنوان «قرارداد دگرجنسگرایی» (مونیک ویتیگ) باشد، خواه به عنوان «دگرجنسگرایی اجباری» (آدرین ریچ) یا «ماتریس دگرجنسگرایانه» (جودیت باتلر). آنها با هم به عنوان یک مجموعه نظری پیچیده از انتقاد علیه رژیم‌های سیاسی موجود سکسوالیته، با توانایی ساختن سوژه‌ها و بدن‌هایی کاملاً نامشروع (و حتی غیرقابل تشخیص) عمل می‌کنند.

در یک خط رادیکال‌تر، »چرخش ضداجتماعی در نظریه کوییر» وجود دارد، عبارتی که در سال ۲۰۰۵ در نشست «آموزه‌ی ضد اجتماعی در نظریه کوییر» ابداع شد، از جمله شرکت‌کنندگان این نشست لی ادلمن و جودیت (جک فعلی) هالبرستام (بدان صورتی که در، داونینگ و ژیلت  ۲۰۱۱ ذکر شده است) بودند. آن گونه که توسط لورا استام (۲۰۱۱) به شکلی خلاصه مطرح شد، این چرخش ضد اجتماعی با جستجوی یک جامعه نابهنجار مشخص می‌شود، که شامل بازتعریف امیال جنسی در جامعه و گسترش سیاست ردِ ارزش‌های اجتماعی، تولید‌مثل (دگر)جنسگرایانه، و تأکید بلاغی بر کودک است، که در قلب آن عقده ادیپ فروید به عنوان یک انگاره متمدنانه از بنیان خانواده نهفته است.

چرخش (به سوی) روان‌شناسی

باید خاطرنشان کرد که مفهوم «روان‌شناسی»، حتی روان‌شناسی به ظاهر «انتقادی»، خطر مفصل‌زدایی کردن یک رویکرد رادیکال در نظریه‌های کوییر را به همراه دارد. به قول داونینگ و ژیلت (۲۰۱۱: ۵)، «از آنجا که “رفتار بهنجار” تنها، ابژه روان‌شناسی نیست، بلکه سوژه آن نیز است، می‌توان ادعا کرد که ردِ چنین تصوری برابر با انکار روان‌شناسی به عنوان یک رشته است». بنابراین، نقطه آغازین این بخش از فصل ما دعوت برای تأمل درمورد احتمالات ورود نظریه كوییر به روان‌شناسی یا کوییرینگ[5] اقدامات روانشناختی است.

ما با جمع‌بندی روش‌هایی که نظریه کوییر بواسطه آنها به طور انتقادی روان‌شناسی را زیر سوال برده است، شروع خواهیم کرد، زیرا مشارکت‌های مختلفی از جمله: (الف) بررسی چگونگی توجه به این حوزه «شیوه‌هایی که معرفت‌شناسی مدرن بواسطه‌ی آنها میان مفهوم‌سازی  سکسوالیته به عنوان یک عمل و به عنوان یک هویت در رفت و آمد است، به نحوی که اثرات تبعیض‌آمیز ایجاد می‌کند» (Hegarty and Barker 2005: 7)؛ (ب) نشان دادن این‌ که، روان‌شناسی در جستجوی دلایل یا توضیحاتی درباب مرزهای اشغال شده توسط هویت و سکسوالیته‌های کوییر، با ساختن «نابهنجاری‌ها» و کنترل جنبه‌های اجتماعی زندگی افراد عمل می‌کند؛ ج) آگاهی از این که هنگام درک «سکسوالیته به مثابه ایدئولوژی»، خط تقسیم بین آنچه طبیعی یا سالم تلقی می‌شود و آنچه ظاهرا غیرطبیعی یا آسیب شناختی است، به جای اینکه فقط جابجا شود، مفصل‌زدایی می‌شود؛ (د) انتقاد اخلاقی از تقلیل اَشکال دیگربودگی که مستلزم فهم دیگران است، به آنچه که روان‌شناسی می‌تواند آنرا تحت عنوان دروغ‌گویی در حوزه خود تشخیص دهد؛ و (ر) زیر سوال بردن این رشته، به معنای کلی، از موضع کوییر تحت عنوان «مرکززدایی از هنجار». (Minton 1997:349)

اگر به بحث فوكو (۱۹۷۸: ۱۰۱) بازگردیم كه «گفتمان می‌تواند هم ابزار باشد و هم ناشی از قدرت، بلكه همچنین می‌تواند یک مانع، یک بازدارنده، یک نقطه مقاومت و نقطه‌ی شروع یک استراتژی مخالف باشد»، و توجه داشته باشیم که روان‌شناسی از «حقیقت» به عنوان یک عنصر اصلی فرهنگی در کنترل اجتماعی سرچشمه گرفته و اعتبار می‌گیرد – و نه به دلیل پرده‌برداری از عملکرد کلی انسان‌ها – پس ما می‌توانیم ظهور «کوییر» را همچون موضعی از مقاومت که در این ساختار فرهنگی و علمیِ غالب هویت‌ها و ذهنیاتْ امری درونی است، درک کنیم.

ارائه نظریه کوییر به این روش به ما امکان می‌دهد، موقعیت خود را با فاصله‌ای از سیاست ساده‌انگارانه «رهایی بخش» و توهمات «عقلانیت» مدرن گسترش دهیم تا بدین ترتیب مفهوم کوییر را به عنوان توهمی از برون بودگی و نتیجه‌ای از مقاومت در شبکه‌های قدرت آن، درون همان فضای گفتمانی همان رشته روان‌شناسی درک کنیم، همه اینها را در کنار این جمله‌ی پاکو ویدارت (۲۰۰۵: ۷۷) به خاطر بسپاریم که گفت، «نظریه کوییر نه در دانشگاه‌ها متولد شده است و نه به شیوه‌ای مسالمت آمیز به کلاسهای آن وارد می‌شود».

یک مثال: روان درمانی؟

ما آنچه که اغلب در زمینه روان‌درمانی اتفاق می‌افتد را به عنوان مثال ذکر خواهیم کرد. همانطور که از سوی چندین نویسنده ذکر شده است، به عنوان مثال، در مجموعه‌ای که اخیراً در آرژانتین و برزیل توسط فرناندز و سیکیرا گردآوری شده است (۲۰۱۳)، فقدان قابل توجهی از دانش در مورد آن، و حجم زیادی از تعصبات نسبت به گوناگونی سکسوالیته، اروتیک، تنوع رابطه‌ای در چندین زمینه حرفه‌ای وجود دارد. از این نظر، آنها پیوند میان روان‌شناسی و مطالعات کوییر را ضروری می‌دانند و از آن برای سایر مبارزات فرهنگی بومی استفاده می‌کنند.

روان‌درمانی، به ویژه در نسخه‌هایی از آن که از مطالعات گی و لزبین تغذیه می‌کند، مطالعاتی که ریشه در نظریه‌ی کوییر معاصر دارند، بر مفصل‌زدایی الگوهای آسیب‌شناختی کردن همجنس‌گرایی و لزبینیسم متمرکز شده است. یكی از مشارکت‌های اصلی در این رشته، اصطلاحاً درمان مثبت همجنسگرایان[6] است، اصطلاحی كه اولین بار توسط آلن مالون در سال ۱۹۸۲ استفاده شد و به عنوان «دامنه‌ی خاصی از دانش روانشناختی که دیدگاه سنتی‌ای را به چالش می‌کشد که میل همجنس‌گرایانه و گرایشات همجنس‌گرایانه را آسیب‌شناختی در نظر می‌گیرد» تعریف شد. (ذکر شده در باتلر ۲۰۰۹: ۳۴۰)، آنچه که بعدتر، به دلیل استثنائاتی که در محدودیت خود نسبت به مراجعین «گی» قائل شد و پی در پی لحاظ کرد، به حوزه «درمان مثبت LGBT»، «درمان مثبت سکسوالیته» یا «درمان مثبت» گسترش یافت.

با این حال‌، علیرغم هدف خاص آن برای از بین بردن هتروسکسیسم، هدفی که با آنچه ما می‌توانیم پروژه کوییر بدانیم مشترک است، انتقادات زیادی علیه «درمان مثبت» مطرح شده است، برخی از آنها از سوی اسمیت و همکارانش ذکر شده است(۲۰۱۲)، و مربوط به اصلاح مجدد هویت جنسیتی و جنسی و اجرای آن از طریق منطقی همگون‌ساز است. ما همچنین اضافه می‌کنیم که مفهوم «درمان» از منظرِ نظریه کوییر و همچنین از رویکرد «روان شناسی انتقادی» پروبلماتیک است، زیرا این رویکرد، از پیش گرایش این رشته به فردی‌سازی مسائل و مشکلات اجتماعی، زبانی و فرهنگی را نقد کرده و عادی سازی روش‌های موجود از طریق مقوله‌های بیماری‌شناسی و فرضیات مربوط به هویت، و عدم اشاره به ساختارهای ستمگری که «سلامت روان» تلقی می‌شود را نقد کرده است.

در مورد مسئله‌ی قدرت در روابط وابسته به روان درمانی، دیمن ریگز (۲۰۱۱)، كه متعهد به دموكراتیزه كردن قدرت در «عملکرد مبتنی بر شواهد»[7] است، راه حل صریحاً متعارضی را ارائه می‌دهد، در این روش، درمانگر باید همزیستیِ قدرت از بالا به پایین و استفاده از موقعیت دانش خود را برای اهداف ثمربخش و مقاصد کوییر بازشناسد، به عنوان مثال، با تسهیل گذار به فراتر از گفتمان‌های دگرجنسگرا هنجار. با این حال، سوال اینجاست که آیا با انجام این کار، عمل بالینی می‌تواند وسیله‌ای برای نوع ناآشنایی از کنترل کوییرشده ازیک موقعیت واهی بیرونی باشد که به سادگی جابجا می‌شود، اما خطوط ایدئولوژیک مسلط «رفاه» و «سلامت روان» را منفصل نمی‌کند.

یک مثال پروبلماتیک از کاربرد مفاهیم کوییر در عمل درمانی از آنچه اسمیت و همکاران او(۲۰۱۲) به عنوان تناقض کاربرد لغوی هویت در عمل بالینی توصیف می‌کنند، ناشی می‌شود. آنها ضمن اشاره به زبان دسته‌بندی‌کننده‌ای که باینریسم را به عنوان همدست کنترل هنجاری، تقویت می‌کند، اشاره می‌کنند که «بدون دسته‌های هویت اجتماعی، مشاوران کاملاً آگاه راهی برای گفتگو با تجارب نابرابر میلیون‌ها نفر ندارند» (اسمیت و همکاران. ۲۰۱۲: ۳۹۰). بنابراین، در عمل مشارکت برای مشهود ساختن بدن‌های غیر مجاز (سوء استفاده شده) در گفتمان‌های جریان اصلی، پرسش در مورد شرایط امکان مفصل‌بندی یک سیاست مقاومت از داخل این فضاها ارزش دارد. پاسخ ارائه شده از سوی نویسندگان، یک روش به اصطلاح دوتایی توسط درمانگر، بالینی و کنشگر، با توجه به اینکه درمان هنوز در بهترین حالت، در سطح نتایج شبکه‌های گفتمانی به لحاظ سیاسی چالش برانگیز کار می‌کند، به حد کفایت کافی به نظر نمی‌رسد، آنچه که باید ریشه‌های ایدئولوژیک آنها زیر سوال برود.

ما این چند نمونه‌ی کوییرینگ را در رابطه با عملکرد روان‌درمانی ذکر می‌کنیم (مواردی که تاکنون همچنان پروبلماتیک هستند) تا بتوانیم آنچه را که کاری پیچیده و اغلب متناقض در نظر می‌گیریم را نمایان کنیم. حتی هدف اصلی درمانی این رویکردها (کاهش اثرات ذهنی ظلم و ستم با به چالش کشیدن وضع طبیعی آنچه«حاشیه ای» است)، یک سیاست کوییر را در مورد به وجود آمدن و حفظ حاشیه‌ها و تأثیرات آنها بر سوژه‌شدگی، و در مورد غیرقابل تشخیص شدن پروبلماتیزه می‌کند. این سیاست کوییر مستلزم مفصل‌زدایی نهادی است و تلاشی برای محافظت از عملکرد روان‌درمانی در برابر چنین مقصدی نیست. این شیوه‌های غالب، سوژه‌هایی را تولید می‌کنند که صرفا قربانی عملیات سرکوبگرانه قدرت نمی‌شوند (Foucault 1978; Jagose 1996 ) بنابراین روان‌درمانی‌هایی از این دست تنها از طریق کنکاش و تطبیق واقعی مفاهیم ریشه‌ای آن با یکدیگر، همواره از طریق تکنیک‌های پیچیده و چشم پوشی از موارد جزئی قابل انجام است.

و روان کاوی انتقادی آیا همچنان مهم است؟

به طور مشابه، رابطه بین روانکاوی و نظریه کوییر، در بهترین حالت، پیچیده است. همانطور که خاویر سائز (۲۰۰۴: ۱۹۳) استدلال کرده است، «از دیدگاه کوییر رفتارهای غیرهنجاری جنسی شیوه‌های مقاومت سیاسی و نمادین هستند؛ آنها هرگز یک موضع‌گیری ذهنی درباره‌ی منشاء یا ساختار روانشناسانه یا روانکاوانه میل نیستند. نویسندگان فمینیست مانند گیل روبین و بعداً ترزا دِلائورتی انتقادات صریح خود را به عنوان مثال به «فالوس محوری» آثار لکان مطرح کردند و نویسندگانی فوکوئی مانند دیدیه اریبون (۱۹۹۹/۲۰۰۱) به «دگرمحوری» و حتی همجنسگراهراسی در روانکاوی اشاره کردند. به عنوان مثال، پیتر هگارتی (۲۰۰۹)، اظهار داشت كه روانكاوی «به طور مكرر وعده داده بود ترس از رشد ناپاک كودكانی كه ممكن است به همجنسگرایی مبتلا شوند را بیان كند» («گذشته کید استف»، پاراگراف ۵)، و دیوید هالپرین (۲۰۰۴) از رویکرد روانکاوی به اچ آی وی و اَعمال جنسی محافظت‌نشده که نظریه‌ای متقاعدکننده (و آسیب‌شناختی شده) را ایجاد می‌کند که همجنس‌گرایان را به «رانه مرگ» پیوند می‌دهد، انتقاد کرد.

با این وجود، آکادمیسین‌های متعددی هستند که روانکاوی را در تأملات خود در نظریه کوییر گنجانده‌اند. نویسندگانی مانند تیم دین (۲۰۰۳: ۲۴۵) اظهار داشته‌اند كه «به لطف ایده‌هایی مانند این است – استقلال اصیل غریزه از ابژه آن – كه فروید و نه فوكو را می‌توان بنیانگذار فكری نظریه كوییر دانست». یکی از افراطی‌ترین ایده‌ها، در مورد انحلال جوهر زنانه یا رفتار زنانگی به عنوان یک وانمودگری توسط جوآن ریویر برای اولین بار در آغاز قرن بیستم مطرح شد. سپس این امر با نظریه‌پردازی جودیت باتلر در مورد «وانمودگری»[8] و همچنین نظریه‌های جولیا کریستوا در هنگام بررسی عمیق‌تر‌شدن اَبژگی ارتباط پیدا می‌کند، و این مفهوم به خودی خود به روش‌های مختلفی توسط نظریه کوییر مورد استفاده قرار گرفته است. اما مطمئناً ما دقیقاً رادیکال‌ترین و انتقادی‌ترینِ پیشنهادها را در روانکاوی بررسی می‌کنیم، عملی که هنوز در تلاش است تا نظریه خاصی از سوژه را کنار بگذارد. به عنوان مثال، ما پیشنهادی از طرف یان هاجس (۲۰۱۱) مبنی بر کوییر‌سازی[9] روانکاوی در رابطه با عقده ادیپ، به عنوان یک الگوی جامع از گذار فرانسلی به آرمان‌های دگرجنسگرا‌هنجاری ارائه می‌دهیم. با استفاده از کار روانکاوانه ژولیت میشلِ فمینیست، هاجس این الگو را به جای یک الگوی جهانشول برای ساختار روانی سوژه، به عنوان محصولی دگرجنسگرا هنجار، و به عنوان امری توصیف‌گر و تجویزگر در تولید سوژه‌های دگرجنسگرا، مجددا مفهوم‌سازی می‌کند.

بدین ترتیب، آیا روان‌شناسی انتقادی به حد کافی انتقادی است؟

روان‌شناسی انتقادی را می‌توان به عنوان یک منظرِ ناهمگنِ گسسته از روان‌شناسی هژمونیکِ جریان اصلی در نظر گرفت، منظری ناهمگن که شامل رویکردهای بر ساخت‌گرایی اجتماعی، روان‌شناسی گفتمانی، روان‌شناسی پسا‌تجربه گرا و روان‌شناسی فمنیستیِ پساساختارگرایانه می‌شود. رویکردهای برساخت‌گرای اجتماعی نسبت به پدیده‌های انسانی و علم به طور کلی، رویکردهایی که خواستار انحلال مرزهای انضباطی هستند و آثار هنجاری و نظارتی آنها را نقد می‌کنند، یک نقطه مشترک با نظریه کوییر ایجاد می‌کنند. با این وجود، از همین رویکرد است که در می‌یابیم اختلافات نیز بوجود می‌آیند: «نسبی‌گرایی انتقادی» در مقابل «رئالیسم انتقادی»؛ تلاش برای گسترش یک «سیاست شناخت» و «عدم /به رسمیت شناختن» باینری همو-هترو؛ و به عنوان مثال مطالعات مربوط به اهمیت مادیت بدن یا رد اهمیت مادیت آن.

البته، این درست است که در بحث‌های انتقادی روانشناختی مضامین مشترکی وجود دارد: نقد اومانیسم دکارتی و فردگرایی؛ مخالفت با سنت‌های اثبات‌گرایانه و شناخت هویت‌ها و بدن‌ها؛ انتقاد از تأثیرات نظارتی و زیست‌حاکمیت روان‌شناسی؛ سوءظن نسبت به ادعاهای جهانشمول؛ استفاده از مشارکت‌های ناشی از ساختارشکنی، روش تبارشناسی فوکو و سایر ابزارهای اندیشه پست‌مدرن در مورد «دیگربودگی» و معضلات و مباحث مربوط به شخصیت مردمحور و (یا هترو) مردسالار، یا قوم محور و استعمارگر. (فاکس و پریللتنسکی ۱۹۹۷7؛ ایبانس و ژیگوئز ۱۹۹۷؛ پارکر ۱۹۸۹). با این حال، چگونه روان‌شناسی انتقادی می‌تواند بدون انتقاد از خود، با حفظ شرح و اولویت‌بندی سکسوالیته‌ها، نه فقط به عنوان بخشی از برنامه خود، بلکه به عنوان موضوعی متقاطع و آشفته‌کننده برای هر زمینه‌ای که بدیهی پنداشته شده و موضوعی که با آن سرو کار دارد، از جمله روش شناسی‌های خودش، انتقادی باشد؟ البته، نظریه کوییر، علی رغم اینکه همزمان با روان‌شناسی انتقادی پدیدار شده و موجود است، به ما یادآوری می‌کند که خط سیر روان‌شناسی در رابطه با جنسیت‌ها و توانایی بالقوه بی‌ثبات کننده‌ی آن، ناقص است. به نظر می‌رسد نوعی «جذب و انسداد همزمانِ کوییر در این عرضه‌ی جدید روان‌شناسی انتقادی» وجود دارد (داونینگ و ژیلت ۲۰۱۱: ۴) که کاملاً شامل همه جنبه‌های دگر(جنس)گرا هنجاری نیست و به طور خاص محدود به برخی حوزه‌های مشخص می‌شود.

ما همچنین می‌توانیم از خود بپرسیم، در مورد روان‌شناسی انتقادی و نهادینه‌سازی آن، و مطالعات پیشینی در باب سکسوالیته‌ها، مطالعات گی و لزبین یا حتی مطالعات فمینیستی، ما در رابطه با این پذیرش و جذب و یا رد و مقاومت در برابر نظریه کوییر چه موضعی داریم. از این نظر، حداقل باید در نظر بگیریم که علاوه بر مجادله بر سر ظرفیت براندازی نظریه کوییر در خیابان و آکادمی، اهمیت دادن به این واقعیت نیز مهم است که «علیرغم نمایش ضمنی (و نادرست) از مطالعات گی و لزبین به عنوان مطالعاتی لیبرال، همگون ساز و همساز با وضعیت موجود، ثابت شده است که نظریه کوییر با نهادهای مستقر آکادمی لیبرال بسیار سازگارتر است»(هالپرین ۲۰۰۳: ۳۴۱). با این حال، اگر بررسی کنیم که چگونه کمک‌های یکی از صاحب نظران آن، جودیت باتلر، در چندین زمینه روان‌شناسی انتقادی، در روش‌های تحقیق و مداخله گنجانده شده است، می‌توانیم آن را به عنوان بخشی از روند روان‌شناسی کوییرینگ درک کنیم. به عنوان مثال، از موقعیت شخصی که مشغول تحقیق است، تأمل در چگونگی ساخت «هویت‌ها»ی افرادی که در یک پروژه تحقیقاتی شرکت می‌کنند، تا بررسی چگونگی گسترش فهم در مورد روابط خشونت دگر(جنس)گرا مردسالارانه و، البته، تمام ابتکارات آسیب‌شناختی‌زدا[10]، ما باید راهی برای ارتباط این «بدن هایی که در شمار می‌آیند» با همه موضوعات و مضامین این رشته پیدا کنیم.

به روشی مشابه، مارک شری (۲۰۰۴)، در اظهارنظر خود درباره‌ی مطالعات در مورد تنوع عملکردی، به روشی تحریک‌آمیز به لزوم «معلول‌ساختن کوییربودگی»[11] و «کوییرینگ معلولیت»[12] اشاره می‌كند: اولین مورد را با چالش‌های مربوط به حذف شهروندی بر اساس گفتمان «معلولیت» (پزشکینه ساختن، آسیب‌شناختی کردن و درمان‌ها) که در ساختارهای فرهنگی «کوییر»وجود دارد. و مورد دوم را با مفصل‌زدایی از دگرجنسگراهنجاری در ساخت‌های افراد «معلول» که تحت فرایندهای مختلف «عجیب الخلقه سازی»[13] قرار دارند، به ویژه مواردی که مفاهیم(اغلب متناقض) آسکشوالیتی، آسیب‌پذیری، اشتیاق جنسی پایان ناپذیر، انحراف و عجیب و غریب بودن را تولید می‌کنند»( شری ۲۰۰۴: ۷۸۱). در اینجا نظریه کوییرمتحمل پرسش‌هایی در مورد شرمساری و اخلاقیات جنسی می‌شود.

همانطور که نانسی هیرشمن (۲۰۱۳) بیان کرد، بین مطالعات مربوط به معلولیت (ترس از معلولیت) و نظریه کوییر (ترس از کوییربودگی) ارتباطی متقابل وجود دارد که هم در عدم قطعیت بدنی / جنسی و هم در اشکال ثبات مصنوعی که از طریق اقدامات و گفتمان فرهنگی به تصویر کشیده شده است، وجود دارد. این ترس از بی‌ثباتی یا عدم قطعیت، که به طریقی دیگر آنها را به سمت نامرئی شدن سوق می‌دهد، تفاوت‌ها را برجسته می‌کند و آنها را به دیگری تبدیل می‌کند، وضعیتی که برای افرادی که از نظر جسمی به عنوان معلول برساخته شده‌اند و برای کسانی که براساس اعمال و هویت‌های(جنسی) ضد هنجار خود بر ساخته می‌شوند مشابه است. در واقع، این نامرئی بودن همچون دلیلی متقن برای بیان نیاز به تلفیق نظریه کوییر در روان‌شناسی انتقادی ظاهر می‌شود.

جمع‌بندی‌ای بدون پایان

ما با بازگشت به آنچه كه درباره محدودیت‌ها یا مناقشات گفتیم، به عنوان جمع‌بندی بر نكته‌ای كه دیوید كوردوبا (۲۰۰۵: ۲۳) در مورد «ساختن و تفسیر كردن نظریه كوییر به عنوان شکلی از عمل سیاسیِ مداخله‌ی ابرازگرایانه بیان می‌كند، عملی که بواسطه‌ی آن به نوعی قدرت حوزه دانشگاهی معلق می‌شود و از جانب یکی از حاشیه‌های آن نکوهش می‌شود» تاکید می‌کنیم. ما «آشفتگی جنسیتی» را که نظریه کوییر ایجاد می‌کند به عنوان مسئله‌ای بسته در نظر نمی‌گیریم. این آثار به صورت آشفته ساختن فرضیات درونی و پیرامونی روان‌شناسی انتقادی، فرایندها و استراتژی‌های مشروعیت بخش به دانش روانشناختی و اجتماعی عمل می‌کنند.

از این نظر، همه اعمالی که آنچه هنجار است را مفصل‌زدایی می‌کنند، به ویژه مفصل‌زداییِ مضاعفِ عوامل تعیین‌کننده‌ی زیست‌شناختی یا اجتماعی، اعمالی مفید برای روان‌شناسی انتقادی هستند. رویکردهای کوییر زمینه‌ی آزمایش برای تحقیق و مداخله برای گزینه‌های جایگزین در روان‌شناسی انتقادی را همراه با یک برنامه سیاسی رادیکال فراهم می‌کند. اما، همیشه باید بپرسیم‌، این کوییرکردنِ روان‌شناسی تا چه حد انتقادی است؟ تا چه حد مولد یک روان‌شناسی انتقادی کوییر است؟ این امر تا چه حد امکان پذیر است؟ این موضوع بایستی برای بسط و کاربردهای بیشتر باز باشد.

برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به:

  • Browne, K. and Nash, C. (2010) Queer Methods and Methodologies: Intersecting Queer Theories and Social Science Research. Surrey: Ashgate.
  • Hall, D. and Jagose, A. (2012) The Routledge Queer Studies Reader. London: Routledge.

 

وبسایت‌های مرجع در این زمینه:

Parole de Queer: http: //paroledequeer.blogspot.com.es/p/english.html

Stop-Trans-Pathologization: http://www.stp2012.info/old/en

 

منابع

  • Anzaldúa, G. (1991/2009) ‘To(o) queer the writer – Loca, escritora y chicana’, in A. Keating (ed.) The Gloria Anzaldúa Reader. Durham, NC: Duke University Press.
  • Berlant, L. and Warner, M. (1998) ‘Sex in public’, Critical Inquiry, 24(2), 547–566.
  • Butler, C. (2009) ‘Sexual and gender minority therapy and systemic practice’, Journal of Family Therapy, 31,338–358
  • Butler, J. (1990/2008) Gender Trouble: Feminism and the Subversion of Identity. New York and London: Routledge.
  • Butler, J. (1993) ‘Critically queer’, in J. Butler, Bodies that Matter: on the Discursive Limits of ‘Sex’. New York and London: Routledge.
  • Butler, J. (2004) Undoing Gender. New York and London: Routledge.
  • Córdoba, D. (2005) ‘Teoría queer: reflexiones sobre sexo, sexualidad e identidad: Hacia una politizaciónde la sexualidad’, in D. Córdoba, J. Sáez and P. Vidarte (eds) Teoría queer: políticas bolleras, maricas, trans, mestizas. Madrid: Egales.
  • de Lauretis, T. (1991) ‘Queer theory: lesbian and gay sexualities: an introduction’, Differences: A Journal of Feminist Cultural Studies, 3(2), iii–xviii.
  • de Lauretis, T. (1994/2007) ‘Habit changes’, in T. de Lauretis and P. White (eds) Figures of Resistance. Essays in Feminist Theory. Urbana and Chicago: University of Illinois Press.
  • Dean, T. (2003) ‘Lacan and queer theory’, in J.-M. Rabaté (ed.) The Cambridge Companion to Lacan. Cambridge University Press.
  • Downing, L. and Gillet, R. (2011) ‘Viewing critical psychology through the lens of queer’, Psychology and Sexuality, 2(1), 4–15.
  • Eribon, D. (1999/2001) Reflexiones sobre la cuestión gay. Barcelona: Anagrama.
  • Fernández, A.M. and Siqueira, W. (eds) (2013) La diferencia desquiciada. Géneros y diversidades sexuales. Buenos Aires: Biblios.
  • Foucault, M. (1978) The History of Sexuality. Volume 1: An Introduction. New York: Pantheon Books.
  • Fox, D. and Prilleltensky, I. (1997) Critical Psychology: An Introduction. London: Sage.
  • Goldman, R. (1996) ‘What is that queer queer? Exploring norms around sexuality, race, and class in queer theory’, in B. Beemyn and M. Eliason (eds) Queer Studies: A Lesbian, Gay, Bisexual, and Transgender Anthology. New York: New York University Press.
  • Halperin, D. (1995) Saint Foucault: Towards a Gay Hagiography. New York: Oxford University Press.
  • Halperin, D. (2003) ‘The normalization of queer theory’, Journal of Homosexuality, 45(2/3/4), 339–343.
  • Halperin, D. (2004) ‘Monsters from the ID: gay sex, psychoanalysis, and the inner life of male homosexuality’. Paper presented at the Sexuality after Foucault Conference, University of Manchester (trans. Jessica Kreimerman), www.letraese.org.mx/Monstruos%20del%20ID.doc
  • Hegarty, P. (2009) ‘Queerying lesbian and gay psychology’s coming of age: was history just kid stuff?’, in M. O’Rourke and N. Giffney (eds) The Ashgate Research Companion to Queer Theory. Aldershot: Ashgate.http://www.academia.edu/3039054/Queerying_lesbian_and_gay_psychologys_coming_of_age_Was_history_just_kid_stuff
  • Hegarty, P. and Barker, M. (2005) ‘Speaking of science and politics: Meg Barker interviews Peter Hegarty’, Psychology of Women Section Review, 7(2), 47–57.
  • Hirschmann, N. (2013) ‘Queer/Fear: disability, sexuality, and the other’, Journal of Medical Humanities, 34(2),139–147.
  • Hodges, I. (2011) ‘Queering psychoanalysis: power, self and identity in psychoanalytic therapy with sexual minority clients’, Psychology and Sexuality, 2(1), 29–44.
  • Ibáñez, T. and Íñiguez, L. (eds) (1997) Critical Social Psychology. London: Sage.
  • Jagose, A. (1996) Queer Theory: An Introduction. New York: New York University Press.
  • Minton, H. (1997) ‘Queer theory: historical roots and implications for psychology’, Theory & Psychology,7, 337–353.
  • Parker, I. (1989) The Crisis in Modern Social Psychology: and How to End It. London: Routledge.
  • Preciado, B. (2004) ‘Multitudes queer: Notas para una política de los “anormales, RevistaMultitudes, 12, http://multitudes.samizdat.net/Multitudes-queer, 1465
  • Preciado, B. (2005) ‘Devenir bollo-lobo o cómo hacerse un cuerpo queer a partir de El pensamiento heterosexual’, in D. Córdoba, J. Sáez and P. Vidarte (eds) Teoría queer: políticas bolleras, maricas, trans, mestizas. Madrid: Egales.
  • Queer Nation (1990) The Queer Nation Manifesto, http://www.historyisaweapon.com/defcon1/queernation.html
  • Riggs, D. (2011) ‘Queering evidence-based practice’, Psychology and Sexuality, 2, 87–98.
  • Sáez, J. (2004) Teoría Queer y Psicoanálisis. Madrid: Síntesis.
  • Segdwick, E. (1985) Between Men: English Literature and Male Homosocial Desire. New York: Columbia University Press.
  • Segdwick, E. (1990) Epistemology of the Closet. Oakland: University of California Press.
  • Sherry, M. (2004) ‘Overlaps and contradictions between queer theory and disability studies’, Disability and Society, 19(7), 769–783.
  • Smith, L., Shin, R. and Officer, L. (2012) ‘Moving counseling forward on LGB and transgender issues: speaking queerly on discourses and microaggresions’, The Counseling Psychologist, 40(3), 385–408.
  • Spargo, T. (1999) Foucault and Queer Theory. Cambridge and New York: Icon Books UK, Totem Books€USA.
  • Stamm, L. (2011) Exploring the antisocial thesis in queer theory, https://dspace.lasrworks.org/handle/10349/1100
  • Sullivan, N. (2003) A Critical Introduction to Queer Theory. Edinburgh: Edinburgh University Press.
  • Vidarte: (2005) ‘El banquete uniqueersitario: disquisiciones sobre s(ab)er queer’, in D. Córdoba, J. Sáez y P. Vidarte (eds) Teoría queer: políticas bolleras, maricas, trans, mestizas. Madrid: Egales.
  • Warner, M. (2012) ‘Queer and then?’ Chronicle of Higher Education, http://chronicle.com/article/QueerThen-/130161/

پانویس‌ها

[1] Peñaloza, Miguel Roselló and Teresa Cabruja Ubach , “Queer theory” , in Handbook of Critical Psychology ed. Ian Parker (Abingdon: Routledge, 27 Apr 2015).

[2] community

[3]self-interpellation

[4] Drag

[5] Queering

[6] gay affirmative therapy

[7] evidence-based practice

[8] masquerade

[9] Queerifyبه معنای کوییر ساختن یا کوییر شدن است، به عبارت دیگر عدم تطابق با هویت و رفتار جنسی غالب. [م]

[10] depathologizing

[11] disable queerness

[12] queering disability

[13] enfreakment- «واژه‌ی “عجیب‌الخلقه” (Freaks) به سرگرمی طبقات و فرهنگ‌های پایین اشاره دارد که در ادبیات عامیانه به آنها Freak shows»» میگویند. “فریک شو” به نمایش‌های خیابانی‌ای گفته می‌شود که در آن افرادی با شکل بدنی غیرعادی را برای عموم، در ازای پول به نمایش  می‌گذارند. فریک شوها راهی بودند که بدن‌هایی غیرعادی را به عنوان “عجیب” freak)) در میان مردم به نمایش می‌گذاشت؛ مقوله‌ای که آن را با عنوان “عجیب‌الخلقه‌سازی” یا «Enfreakment»» می‌شناسیم .در فیلم مرد فیل نما(ساخته‌ی دیوید لینچ) [که اقتباسی از زندگی واقعی فردی به نام جوزف مریک است] نیز مشاهده می‌کنیم که او در یک سیرک به نمایش در می‌آید و همین عجیب‌الخلقه بودن است که مردم را به دیدن او تشویق می‌کند.[طرفه اینکه پزشکی که با مریک آشنا می‌شود نیز او را به بیمارستان برده و در جلسات شورای پزشکان به عنوان گونه خاصی از بیماری به «نمایش بالینی» گذاشته و توصیف می‌کند]. در دوره‌ی زندگی جوزف مریک یعنی دهه‌ی 1224 نمایش انسان‌های عجیب بخشی از سرگرمی انگلیسی‌ها بوده است و در کنار مرد فیل نما، می‌توان به نمایش جک قورباغه‌ای و تعدادی غول، کوتوله‌ها، زنان ریش‌دار و دیگر موارد اشاره کرد. مسئله‌ی عجیب‌الخلقه‌سازی این است که ممکن است بدن فرد متفاوت، عجیب وغریب و یا حتی غیرعادی باشد، اما در اصل این شیوه و مکانیسم نمایش آنها بود که باعث شد آن بدن‌ها عجیب (freak) پنداشته شوند. بنابراین، هویت “عجیب بودن” برساختی فرهنگی است که صرفاً از طریق نوع نمایش افراد شکل گرفته است. عجیب‌الخلقه‌سازی، از نوعی تشریفات فرهنگی پدیدار می‌شود که در آن افرادی را که بدنشان نسبت به هنجار جامعه متفاوت است خاص و منزوی کرده و با متفاوت‌سازی بیشتر، آن‌ها را از جامعه دورتر می‌کند. همچنین از عجیب‌الخلقه‌سازی به‌ عنوان “فرآیند خاص‌سازی و مهمتر از همه پول درآوردن از بدن‌های غیرعادی” یاد می‌شود. بنابراین، عجیب‌الخلقه‌سازی به عنوان فرآیندی اجتماعی تعریف می‌شود که در آن افراد با بدن‌های متفاوت به حاشیه رانده می‌شوند، تلقی انسان‌بودن نسبت به آنها وجود ندارد و اساساً جامعه آنها را از خود نمی‌داند.»(آقایی، عاطفه. مطالعه‌ی تجربه‌ی زیسته‌ی بیماران نوروفیبروماتوز ایرانی در سال 1398 و مقایسه‌ی آن با نمونه‌ی سینمایی. مجله جهانی رسانه-نسخه فارسی. دانشگاه تهران، دوره 14، شماره 1، صص1-28، بهار و تابستان 1398). [م]

به دوستان خود بگویید!
Share
می‌خواهید با ما در ارتباط باشید؟

نظر شما

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید