آخرین مقاله‌ها

نظریه کوییر؛ منفصل ساختن روان‌شناسی انتقادی

نویسندگان: میگل روسلو پنازولا و ترزا کابرویا اوباچ - برگردان: امانوئل شکریان منتشر شده در: نشریه شماره ۷ ایران آکادمیا، بهار ۱۴۰۰، صفحه...

شرح دو مفهوم از دانشنامه روانشناسی انتقادی

مقدمه مترجم:

پیش از این و در شماره پنجم ژورنال ایران آکادمیا مقاله ای از مانولیس دفرموس تحت عنوان «روان شناسی شوروی» ترجمه و منتشر شد. دکتر مانولیس دفرموس استاد روان شناسی دانشگاه کرت در یونان است. وی تحصیلات خود را در  رشته فلسفه و سپس در روان شناسی در اتحاد جماهیر شوروی-روسیه به انجام رسانیده است. حوزه کاری او تاریخ روان شناسی، مباحث معرفت شناختی و فلسفی مربوط به روان شناسی است. دفرموس یکی از شناخته شده ترین روان شناسان جریان دگراندیش و انتقادی است که مقالات و کتاب های متعددی به زبان های یونانی، روسی و انگلیسی در زمینه روان شناسی فرهنگی-تاریخی و روان شناسی شوری/روسیه نگاشته است. آشنایی من با ایشان در جریان پروژه تحقیقاتی روان شناسی مارکسیستی صورت گرفت که به ارتباطی نزدیک و همکاری منجر شد. مجموعه مقالات و همچنین کتاب او «بازاندیشی نظریه فرهنگی-تاریخی:رویکردی انتقادی به ویگوتسکی» در این جریان همکاری در حال ترجمه به زبان فارسی است و بزودی در قالب شماره های بعدی مجموعه روان شناسی مارکسیستی از سوی انتشارات ایران آکادمیا منتشر خواهد شد. با این حال، تصمیم بر این شد که جهت معرفی اجمالی و اولیه پروفسور دفرموس در حوزه روان شناسی ایرانی سه مقاله دانشنامه‌ای ایشان ترجمه و در ژورنال دانشگاه ایران آکادمیا منتشر گردد. علاوه بر مقاله «روان شناسی شوروی» (شماره پنجم ژورنال ایران آکادمیا)، همچنین دو مقاله «روان» و «تقلیل گرایی» در این شماره از ژورنال ایران آکادمیا ارائه خواهد شد.

روان [2]

مقدمه

پرسش از ماهیت روان و ارتباط آن با بدن از مهمترین مسائل فلسفه و روانشناسی است. این پرسش توجه فیلسوفان و دانشمندان را به خود جلب کرده است، به طوریکه آن را از دیدگاههای کاملاً متفاوت بررسی می کنند.

کلمه «روان» تاریخی بس دراز دارد و معنای آن در زمینه‌های فرهنگی اجتماعی مختلف تغییر یافته است. روان، نظیر تمامی مفاهیم روان‌شناختی، یک نوع طبیعی نیست، بلکه به لحاظ تاریخی شکل گرفته است. در آغاز، اصطلاح روان به تنفس، نیروی حیات و غیره اشاره داشت. بعدتر این اصطلاح برای نشان دادن جوهر معنوی و غیر مادی مورد استفاده قرار گرفت. اصطلاح «روان» به منظور تنظیم مفهوم روان‌شناسی به مثابه یک رشته مورد استفاده قرار گرفت(لوگوس روان یا مطالعه‌ی روان).

اصطلاح یونانی«psyche»[3] در لاتین به عنوان«anima»[4]، در زبان انگلیسی به «soul»، در آلمانی به«Seele»، در فرانسه به«aˆme»، و در روسی به «dusha» ترجمه شده است.

تعریف

روان را می توان به عنوان ویژگیِ اَشکال به شدت سازمان یافته‌ی ماده که در یک تاریخ طولانیِ طبیعی و فرهنگی پدیدار گشته و تغییر یافته است، تعریف کرد. روان نوع خاصی از بازتاب فعال و جهت گیری سوژه‌ها را در جهان برقرار می‌سازد. روان در زمینه‌ی برهمکنش عملی سوژه‌ها با جهان شکل می‌گیرد(Leontiev ,1981).

آیا می‌دانستید که می‌توانید در رویداد علمی پیش ‌رو شرکت کنید؟

روان در یک فرآیند تحولی به عنوان یک کارکرد جهت‌گرا و معنا بخش پدیدار شد. روان، فعالیت جهت‌گیری سوژه‌های درگیر در موقعیت‌هایی که در آن بایستی کارهایی ویژه و غیر معمول انجام گیرد را بر قرار می سازد. روان در جهت غلبه بر نظام پاسخ‌های ثابت سوژه‌ها و جهت‌گیری آنها در محیط‌ های پیچیده عمل می‌کند. از این منظر، روان با توانایی سوژه‌ها برای یادگیری و رشد ارتباط دارد(Tolman,1994 ).

پدیداری روابط اجتماعی و ارتباطات انسانی مرحله جدیدی از تحول روان را نشان می‌دهد. آگاهی بسان شکل خاصی از روان آدمی، از نظر اجتماعی واسطه‌مند شده است و در تاریخ فرهنگی دگرگون شده است. تحول روان انسان با دو فرآیند مهم متقابل مرتبط است: کار انسانی که در تحول جهان مادی درگیر است و فعالیت واسطه‌ مند زبانی و نمادین که ارتباط بین مردم و کنترل فرآیندهای روان‌شناختی را ارتقاء می‌بخشد.

کلیدواژگان

روان؛ نفس؛ تبارزایش[5]؛ آگاهی؛ نظریه فعالیت؛ تاریخ؛ رشدشناسی[6]

مباحث سنتی

کلمه یونانی«پسیخه»(یا «psychein») به معنای نفس کشیدن یا دمیدن است. در اشعار هومر که در نیمه دوم قرن هشتم پیش از میلاد سروده شد، روان با نیروی حیاتی مرتبط با بدن فرد برابر پنداشته شده بود.  تصور می شد که روان با بخش هایی از بدن( دیافراگم یا ریه‌ها، قلب) و فرآیندهای(تنفس) ارتباط بسیار تنگاتنگی دارد (Rohde,1987 ). در متن شعرهای هومر، روان به مثابه جوهری کاملا معنوی و غیر مادی، تعبیر نمی شد.

ایماژی اسطوره‌ای از روان را می‌توان در اسطوره اروس و پسیخه(یا کوپیدو و پسیخه) یافت که توسط اوسیوس آپولیوس در قرن دوم میلادی تصنیف شد و در آن پسیخه، شاهزاده خانم زیبایی بود که به عشق کوپید گرفتار آمد.

در فلسفه یونان باستان، ظهور رویکردهای ماتریالیستی و ایده‌آلیستی به روان و پیوند آن با بدن با ایده فی البداهه، پیوند درونی دیالکتیکی بدن و روان و روان و طبیعت همزمان شد. در رساله «درباره‌ی نفس» (یونانی: Peri psyches»، لاتین: De Anima) ارسطو (384-322 پیش از میلاد)، روان  بسان صورتِ  بدنی  زنده و مادی ارائه می شد. روان جوهری مستقل و غیرمادی نبود و نمی توانست جدای از بدن وجود داشته باشد.(MacDonald, 2003)

در چارچوب گفتمان مسیحی، معنای اصطلاح «روان» از یک نیروی حیات به «روح»[7] یعنی جوهری غیرمادی، معنوی ابدی و ازلی به عنوان بخشی از فرد مبدل شد (Graumann, 1996).

این تغییر اساسی در فهم روان با ظهور رنه دکارت (1696-1596) رخ داد. او نه تنها اصطلاح «روح»(«aˆme») بلکه همچنین اصطلاح«mens» یا ذهن را به کار برد. برخلاف نظر ارسطو درباره روح یعنی [جوهری] که از نظر ارگانیکی با بدن طبیعی مرتبط بود، رنه دکارت ذهن را به عنوان یک ذات اندیشنده(res cogitans)، وجودی عقلانی، مجرد و ازلی و ابدی در نظر گرفت.(MacDonald, 2003) تمام فرآیندهای ذهنی بشر(حواس، افکار، محسوسات، تخیل، اراده و…) به عنوان تجلی فردی اندیشیدن مطرح شد. با این حال، مفهوم می‌اندیشم[8] دکارت از مفهوم روان‌شناختی تفکر بسیار گسترده‌تر است.

مطابق با نظریه‌‌های ماتریالیستی، مکانیکی[توماس هابز (1688-1588)، ژولین اوفره دو لا متری (1709–1751)، و غیره]، روان تابعی از مغز و سیستم عصبی است. روان را می‌توان از نظر حالات روانیِ بدن(مغز، سیستم عصبی و غیره)توضیح داد. لامتری کلیه فرآیندهای روان‌شناختی را محصول دستگاه بنیادین جسمانی در نظر گفت.

در برابر نظریه های ماتریالیستی، و مکانیکی، رویکردهای ایده‌آلیستی[گوتفرید ویلهلم لایبنیتس (1646–1716)، کریستیان ولف (1679–1754) و غیره] بر ویژگی کنشگر روان(روح) و استقلال آن از حالت بدن تمرکز داشتند. روح و فعالیت های آن تبدیل به موضوع روان شناسی تجربی و خردگرای ولف شد. روان شناسی تجربی بر مطالعه روح و فعالیت های آن از طریق درون نگری مستقیم متمرکز بود. روان‌شناسی خردگرا احکام قیاسی و استنتاجی‌ای در مورد روح مطرح کرد. امانوئل کانت (1724–1804) از «مغالطه» ادعاهای روان‌شناسی خردگرا در باب روح به مثابه جوهری مجرد، معنوی و فناناپذیر انتقاد کرد.(Richards, 1980)

در آلمان اواخر قرن نوزدهم، ویلهلم ماکسیمیلیان وونت شالوده یک «روان شناسی جدید» را به عنوان رشته‌ای درباره آگاهی پیشنهاد کرد(Bewusstseinswissenschaft) که به حالت‌های درونی و درونگرای افراد اشاره دارد (Graumann, 1996 ). با این حال، وونت همچنین تلاش کرد تا یک «روان‌شناسی دومی»(روان شناسی توده‌ای)[9] را بنا نهد، آنچه بر تجزیه و تحلیل ابعاد به لحاظ فرهنگی و تاریخی تحول یافته و محصولات روان(به عنوان مثال، اسطوره‌ها، زبان، هنر، آداب و رسوم) تمرکز داشت. شایان ذکر است که در زبان‌های مختلف اروپایی(انگلیسی، روسی، یونانی و…)، کلمه «آگاهی» به شناخت متقابل، شناخت در حضور دیگران اشاره دارد.

زیگموند فروید (1856–1939) و کارل گوستاو یونگ (1875–1961) کلمه آلمانی« Seele» را به عنوان مترادف «روان» به کار بردند، کلمه ای مبسوط که نه تنها تجربه هشیار را به همان صورتی که در آثار وونت آمده است بلکه ناخودآگاه را نیز شامل می شد. به گفته کارل یونگ، روان کلیت فرآیندهای روان‌شناختی، آگاهانه و همچنین ناخودآگاه است (The C.G. Jung page, The C.G. Jung page, 2012).

در اواخر قرن نوزدهم با ظهور«روان‌شناسی جدید» تصور بنیان نهادن علم روان با شکست مواجه شد. اصطلاح«روح» به تدریج با اصطلاحات دیگر(ذهن، رفتار و …) جایگزین شد. کلمه «ذهن» فاقد معنای ضمنی معنوی و شهودی «روان» بود و بیشتر بر فرآیندهای شناختی متمرکز شد.

پیش از ظهور رفتارگرایی واتسون، فیلسوف، نظریه پرداز سیاسی اجتماعی و روانشناس آلمانی، فردریش آلبرت لانگ(1875-1828) رویکرد روان شناسی بدون روح را بسط داد. لانگ استدلال کرد که روح مفهومی تهی  و «اسطوره‌ای قدیمی» است، و روان‌شناسی باید بر کنش ها و سایر جلوه‌های زندگی متمرکز شود (Teo, 2002).

جان بی. واتسون (1879–1958) و بوروس فردریک اسکینر (1904–1990) از منظر رفتارگرایی رادیکال اصطلاح «روح» و دیگر مفاهیم روان‌شناسی تجربی و خردگرا(آگاهی، خود و غیره) را کنار گذاشتند. روان‌شناسی به رشته‌ مطالعه رفتار مبدل شد و بر بررسی محرک‌ های بیرونی، مشاهده پذیر و قابل اندازه‌گیری و واکنش‌ها متمرکز شد.

یکی از تناقضات روان‌شناسی معاصر این است که علیرغم ساخت و استفاده گسترده از واژه های نوینی که از ریشه روان گرفته شده است(روان گردان[10]، روان درمانی[11]، آسیب شناسی روانی[12]، روان‌پریشی[13]، روانکاوی[14] و غیره)، اصطلاح «روان» در جریان غالب روان‌شناسی حوزه آتلانتیک شمالی به حاشیه رانده شده است .(Rollins,1999) این را می‌توان تناقض «روان‌شناسی بدون روان» تعریف کرد. در سال‌های اخیر، در نتیجه عدم رضایت از اثبات‌گرایی و رفتارگرایی صحبت از بازگرداندن مفهوم «روان» به حوزه روان‌شناسی مطرح شده است.

در روان‌شناسی سنتی دانشگاهی، مسئله روابط بین بدن و ذهن(روان، آگاهی و غیره) دوباره و دوباره مطرح می‌شود. اولین محدودیت جدی گفتمان روان‌شناختی سنتی در مورد روان و ارتباط آن با بدن، تمرکز بر روی فرد به صورت مجرد و ناچیز پنداشتن ابعاد فرهنگی اجتماعی روان(ذهن، آگاهی و غیره) است. دومین محدودیت جدی گفتمان روان‌شناختی سنتی، طبیعی سازی روان و نادیده گرفتن ویژگی تاریخی فرآیندها  و مفاهیم روان‌شناختی است.

مباحث انتقادی

روان‌شناسی فرهنگی-تاریخی و روان‌شناسی فعالیت هر دو به عنوان تلاشی برای غلبه بر دو انگاری روان‌شناسی سنتی پدیدار شدند. این دو انگاری بین روان‌شناسی آگاهی، بازنمایی روان در حوزه وضعیت ذهنی باطنی، درونی، فردی و طرد کل رفتارگرایی درباره روان و آگاهی بود. بر اساس روان‌شناسی فرهنگی-تاریخی و نظریه فعالیت، روان و فرآیندهای روان‌شناختی دارای ویژگی اجتماعی است و در یک جریان تحولی تاریخی طولانی شکل گرفته است. لو ویگوتسکی (1896–1934) مسئله بازسازی تاریخ روان آدمی را از لحاظ تبارزایشی، در تاریخ تمدن، و همچنین از لحاظ رشد شناسی مطرح کرد .(Ballantyne, 2004)

آلکسی نیکلاویچ لئونتیف، از منظر نظریه فعالیت، یک نظریه کلاسیک درباره منشاء روان پایه‌گذاری کرد و مراحل تحول آن را شرح داد. روان(او از اصطلاح« psychika » استفاده کرد) از نظر لئونتیف(1981) به عنوان جهت گیری سوژه در محیطی ناهمگن معرفی شد. روان در کنترل و تنظیم فعالیت موجودات زنده نقش دارد. لئونتیف سه مرحله از تحول روان در حیوانات(روان حسی، روان ادراکی، شعور حیوانی) را مشخص ساخت. آگاهی انسان از این نظر با روان حیوانی متفاوت است که قادر است واقعیت مادی را جدای از نگرش واقعی سوژه به آن انعکاس دهد. آگاهی به عنوان شکل انسانی ویژه ای از بازتاب ذهنی از واقعیت عینی از سوی  لئونتیف(1978) به عنوان محصول روابطی که در روند تحول جامعه بوجود می‌آید، در نظر گرفته شد. علاوه بر این، آگاهی انسان امکان بسط درون نگری سوژه در دنیای درونی خود را فراهم می کند.

کلاوس هولزکامپ (1927–1995)، بنیانگذار روان‌شناسی انتقادی آلمانی، روان را اساسی ترین مقوله روان‌شناسی  به عنوان علم دانست. هولزکامپ، به پیروی از لئونتیف (1973 – 1903)، با تجزیه و تحلیل مقولات براساس یک روش کارکردی-تاریخی سعی داشت تا تحول روان را بازسازی کند. هولزکامپ پروژه‌ای درباره‌ی تاریخی سازی روان آدمی را براساس شواهد تجربی علوم مختلف (جامعه‌شناسی، تاریخ، زیست‌شناسی، فیزیولوژی، اخلاق، مردم‌شناسی، باستان‌شناسی و غیره)بسط داد. وی پس از تاریخ تحولی روان، یک نظام از مقولات را برای مفهوم سازی جُستار روان‌شناسی ایجاد کرد. برخلاف رویکردهای تقلیل‌گرایانه، هولزکامپ بر گذار کیفی در تحول روان تمرکز کرد: گذار از ارگانیسم های پیشاروانی به ارگانیسم‌های روانی، تحول ظرفیت یادگیری و رشد فردی، و ظهور شکل تاریخی-اجتماعی رشد .(Tolman,1998; Teo,1998)

غلبه بر دوگانه‌انگاری در روان‌شناسی سنتی(ذهن-بدن، فردی-اجتماعی، طبیعی-اجتماعی و…)، تطبیق فرآیندهای مختلف روان‌شناختی و مفاهیم روان‌شناختی از اصلی‌ترین وظایف روان‌شناسی است. بازسازی تاریخی روان که توسط روان‌شناسی فرهنگی-تاریخی، نظریه فعالیت و روان‌شناسی انتقادی آلمانی مطرح شده است، همچنان به عنوان یک موضوع اساسی باز در روان‌شناسی به مثابه علم باقی مانده است.

منابع

  • Ballantyne, P. F. (2004). Leontiev’s activity theory approach to psychology: Activity as the “molar unit of life” and his “levels of psyche”. Retrieved 20 Jan 2012 from http://www.igs.net/pballan/AT.htm
  • Graumann, C. (1996). Psyche and her descendants. In Graumann & K. Gergen (Eds.), Historical dimensions of psychological discourse (pp. 83–102). New York: Cambridge University Press.
  • Leontiev, A. N. (1978). Activity, consciousness, and personality. Englewood Cliffs, NJ: Prentice-Hall.
  • Leontiev, A. N. (1981). Problems of the Development of the Mind (M. Kopylova, Trans.). Moscow: Progress
  • MacDonald, P. (2003). History of the concept of mind: Speculations about soul, mind, and spirit from Homer to Hume. Burlington, VT: Ashgate.
  • Richards, R. J. (1980). Christian Wolff’s prolegomena to empirical and rational psychology: Translation and Proceedings of the American Philosophical Society, 124(3), 227–239.
  • Rohde, E. (1987). Psyche: The cult of souls and the belief in immortality among the Greeks. Chicago: Ares
  • Rollins, W. G. (1999). Soul and psyche: The bible in psychological perspective. Minneapolis, MN: Augsburg
  • Teo, T. (1998). Klaus holzkamp and the rise and decline of German critical psychology. History of Psychology, 1(3), 235–253.
  • Teo, T. (2002). Friedrich Albert Lange on neo- Kantianism, socialist Darwinism, and a psychology without a soul. Journal of the History of the Behavioral Sciences, 38, 285–301.
  • The C.G.Jung page (2012). Psyche. Retrieved 10 Jan 2012 from http://www.cgjungpage.org/index.php?option =com_content&task=view&id=752&Itemid=41
  • Tolman, C. (1994). Society and subjectivity. An introduction to German critical psychology. London: Routledge.

 

تقلیل گرایی [15]

 مقدمه

تقلیل گرایی یکی از مهمترین مسائل معرفت شناختی و روش شناختی است که هم به هنگام بررسی روابط میان سطوح مختلف سازمان دهنده موضوع و هم در زمان پیوند میان رشته های علمی مختلف(جامعه شناسی، روان شناسی، زیست شناسی، فیزیک و غیره) رخ می دهد. تقلیل گرایی در حوزه روان‌شناسی اغلب به مسئله ذهن-بدن مربوط است. همچنین مسئله تقلیل گرایی به بررسی روش های پژوهشی روان شناسی به مثابه علم، به ویژه بررسی تحلیلی پدیده های روان شناختی براساس مولفه های آنها به عنوان استراتژی پژوهشی مرتبط است.

 تعریف

تقلیل گرایی موضعی معرفت شناختی و روش شناختی است که تقلیل نظام ها یا مسائل پیچیده را به عناصر یا مولفه های ساده آن ها مطلقیت می بخشد. اصطلاح«تقلیل دادن» از اصطلاح لاتین«reducere» مشتق شده است که به معنای بازگشت به عقب، برگرداندن، و اعاده کردن است. تقلیل روشی مشروع و سودمند برای بررسی علمی نظام ها و مسائل پیچیده از طریق  تجزیه و تحلیل اجزای آنهاست. تقلیل ساختارهای سطح بالاتر به اجزای سطح پایین تر تنها زمانی سازنده است که محققان از ویژگی های خاص موضوع تحقیق خود، شرایط، و محدودیت تقلیل دادن آگاهی داشته باشند. تقلیل گرایی به عنوان نقطه مقابل کل نگری، بر این دیدگاه صحه می گذارد که تمامی ابژه ها یا نظام ها در سلسله مراتب ساختاری خود قابل تقلیل به سطوح پایین تر است.

دست کم سه نوع تقلیل گرایی قابل تشخیص است: هستی شناختی، روش شناختی، و نظری.

تقلیل گرایی هستی شناختی موضعی است که براساس آن ساختارهای سطح بالاتر به ساختارهای سطح پایین تر قابل تقلیل هستند. از این رو، جهان متجانس نیست، بلکه طبقه بندی شده و متشکل از سطوح مختلف سازمان یافته‌ای با درجات متنوعی از پیچیدگی است. با این حال، تقلیل گرایی هستی شناختی، منجر به تعدیل سطح بالاتر به جوهری مجرد و سطح پایین تر می شود.

تقلیل گرایی روش شناختی راهبردی پژوهشی است که براساس آن  تجزیه و تحلیل به عنوان تنها رویکرد علمی برای توضیح سطح بالاتر ساختار در ارتباط با سطح پایین تر مطرح می شود. تقلیل روش های روان شناسی و سایر علوم به روش های فیزیک صورتی معمول از تقلیل گرایی روش شناختی است(Jones, 2000 ). تقلیل گرایی به عنوان یک استراتژی تحقیق حداقل دارای سه ویژگی اصلی است: کمّی سازی، روند متوالی خطی، و یک روش استدلال قیاسی و تلویحی(Verschuren, 2000 ).

تقلیل گرایی نظری تلاشی برای تبیین اصطلاحات و قوانین نظریه‌ای درباره ی پدیده های سطح بالاتر بر اساس اصطلاحات و قوانین مربوط به نظریه‌ای دیگر درباره‌ی پدیده های سطح پایین تر است. در دهه 1930، اثبات گرایان منطقی براساس برنامه خود یعنی «یگانگیِ علم» استدلال می کردند که تمامی احکام علمی بایستی به زبان فیزیک مطرح شود(Ney,2008 ). علم از سوی اثبات گرایان منطقی به عنوان یک نظام واحد مجرد مطرح شده است، نظامی که در آن علوم سطح بالاتر نظیر جامعه شناسی و روان شناسی قابل تقلیل به علوم پایه(فیزیک) هستند(Bem & Loorende Jong, 2001 ). فیزیک گرایی مبتنی بر تقلیل تمامی علوم-از جمله علوم اجتماعی- به فیزیک است، علمی که مدعی است «تبیین های» نهایی را ارائه می دهد. امپریالیسم رشته ای ادعا می کند که این رشته خاص(فیزیک) بنیادی‌تر از سایر رشته‌ها است.

کلیدواژگان

تقلیل؛ تجزیه و تحلیل؛ ساختار؛ جبرگرایی زیست‌شناختی، فیزیک گرایی

مباحث سنتی

فیلسوفان و دانشمندان درگیر مباحثی پرشور در رابطه با رویکردهای تقلیل گرا و کل نگر در روان شناسی و سایر رشته ها هستند. بحث درمورد تقلیل گرایی بر پرسش ذیل متمرکز است: آیا فرآیندهای سطح بالاتر از فرآیندهای سطح پایین تر ناشی می شوند یا خیر؟

برخی روان شناسان معتقدند که تقلیل گرایی می تواند موضعی علمی تلقی شود که با گردهم آوردن نظریه های مختلف به همکاری بینا رشته ای کمک می کند .(Barendregt & van Rappard, 2004) از این نقطه نظر، تقلیل گرایی راهی برای پل زدن میان رشته های مختلف علمی و نظریه های مختلف است.

در دهه های اول قرن بیستم، روان شناسی از«غبطه خوردن به فیزیک» رنج  می برد، حسادتی که با تمایل به بازتولید روش های فیزیک به عنوان یک «علم واقعی» بیان شده است (Leahey, 1991). رفتارگرایان از نقطه نظری فیزیک گرا سعی کردند با تقلیل حالات ذهنی به رفتار ظاهری، یعنی آنچه که در رویکرد محرک-پاسخ تبیین شده است، جایگاه یک«علم واقعی» را به روان شناسی ببخشند.

از نخستین گام های روان شناسی به عنوان علمی مستقل، جریان اصلی تحقیقات روان شناسی، بواسطه تجزیه پدیده های پیچیده روان شناختی به عناصر مستقل، مجزا و ذره‌ای، تقلیل گر شده است. در نتیجه، ذره گرایی برای راهبرد پژوهشی تقلیل گر فرضی ضمنی محسوب می شود. تحقیقات روان شناختی اثبات گرایانه جریان اصلی باعث چند پارچگی و تقلیل ویژگی های کیفی به واحدهای(متغیرهای) کمّی، انتزاعی و همگن شده است .(Ratner, 1997)

مباحث انتقادی

انتقادهای گوناگونی نسبت به تقلیل گرایی صورت گرفته است. روان شناسان گشتالتی در مجموعه ای از آزمایشات نشان دادند که رویکرد تقلیل گرایانه به اندازه کافی توضیح نمی دهد که ادراک، و به طور کلی ذهن انسان چگونه کار می کند. روان شناسان گشتالتی شواهدی ارائه می دهند که نشان می دهد کل ادراک [چیزی] بیش از مجموع بخش‌ها است.

ویگوتسکی(1987)، بنیانگذار روان شناسی تاریخی فرهنگی، تقلیل فرآیندهای روان شناختی سطح بالاتر را به عناصر سطح پایین تر مورد انتقاد قرار داد. از نظر ویگوتسکی محدودیت تجزیه و تحلیل پدیده های روان شناختی بررسی این عناصر به شکلی منفک و در خلاء است. در برابر تجزیه و تحلیل عناصر، او تحلیل واحدهایی را پیشنهاد کرد که در بردارنده‌ی ویژگی اساسی کل است. مسئله واحد پژوهش های روان شناختی همچنان پرسشی باز در روان شناسی باقی مانده است.

تقلیل گرایی موضوعی صرفا علمی یا فلسفی نیست، بلکه در زندگی ما اهمیت سیاسی دارد. تقلیل امر اجتماعی به امر فردی یک موضع نظری خنثی نیست، بلکه می تواند اهمیت روابط اجتماعی را به توضیح پدیده های روان شناختی تقلیل دهد. تلقی افراد به عنوان تنها کسانی که مسئول مشکلات خود هستند، و چشم پوشی از زمینه گسترده تر فعالیت اجتماعی آنها، از نظر سیاسی رویکردی پروبلماتیک است.

از دیدگاه جبرگرایی زیست شناختی، جامعه را می توان به مجموعه ای از افراد و افراد را به مجموعه ای از ژن ها تقلیل داد، آنچه  که تبیین هایی بسنده در مورد رفتار انسان ارائه می دهد. جبرگرایی زیست شناختی ادعا می کند که اختلافات طبیعی و ذاتی بین افراد، نابرابری ها در جایگاه، ثروت، و قدرت آنها را تعیین می کند(Lewontin,1982 ). تحول فرهنگی به عنوان توسیع بیشتر تکامل زیست شناختی از طریق انتخاب طبیعی مطرح می شود. دلالت سیاسی جبرگرایی زیست شناختی این است که جامعه نمی تواند دگرگون شود، زیرا خصوصیات طبیعت انسان از نظر ژنتیکی ثابت، ازلی و ابدی، و غیر قابل تغییر است(Lewontin,1982 ). گولد(1996) و سایر دانشمندان منتقد، اپیزودهای متنوع جبرگرایی زیست شناختی در روان شناسی آمریکای شمالی(معرفی آزمون آی کیو، انتشار کتاب منحنی زنگی توسط ریچارد هرنستاین و چارلز موری، و غیره) را تحلیل کردند و نشان دادند که چگونه جبرگرایی زیست شناختی مجموعه ای از اهداف خاص اجتماعی سیاسی (محدود ساختن مهاجرت، تبعیض نژادی، طبقه بندی دانش آموزان، تقلیل هزینه های دولت در برنامه های اجتماعی و غیره) را مطرح می سازد.

در خاتمه، می توان گفت که تقلیل گرایی یک موضع گیری معرفت شناختی و روش شناختی بحث برانگیز است که در جهت پیوند نظریه های متفاوت از رشته های مختلف خدمت می کند. ساختن چارچوبی نظری که ساختارهای سطح بالاتر را با سطوح پایین تر مرتبط می کند، فراتر از تقلیل گرایی صرف بوده، و موضوع بسیار مهمی برای علم معاصر است.

منابع

  • Barendregt, M., & van Rappard, J. F. H. (2004). Reductionism revisited on the role of reduction in psychology. Theory & Psychology, 14(4), 453–474.
  • Bem, S., & Looren de Jong, H. (2001). Theoretical issues in psychology an introduction. London: Sage.
  • Gould, S. J. (1996). The mismeasure of man. New York: W. Norton.
  • Jones, R. H. (2000). Reductionism: Analysis and the fullness of reality. Lewisburg, PA: Bucknell University
  • Leahey, T. (1991). A history of modern psychology. Englewood Cliffs, NJ: Prentice-Hall.
  • Lewontin, R. (1982). Biological Determinism. The Tanner Lectures on Human Values. Retrieved January 18, 2012, from http://tannerlectures.utah.edu/lectures/documents/ pdf
  • Ney, A. (2008). Internet Encyclopedia of Philosophy. Retrieved January 25, 2012, from http://www.iep.utm.edu/red-ism/
  • Ratner, C. (1997). Cultural psychology and qualitative methodology: Theoretical & empirical New York: Plenum.
  • Verschuren, P. (2001). Holism versus reductionism in modern social science research. Quality & Quantity,35, 389–405.
  • Vygotsky, L. S. (1987). Thinking and speech. In R. Rieber & A. Carton (Eds.), The collected works of L. S. Vygotsky, volume 1, problems of general psychology (pp. 39–288). New York: Plenum.

پانویس‌ها

[1] گروه روان‌شناسی، مدرسه علوم اجتماعی، دانشگاه کرت، ریتیمنو، یونان

[2] M.Dafermos (2014). Psyche, In T.Teo (Ed.), Encyclopedia of Critical Psychology. Springer-Verlag Berlin Heidelberg.

[3] psyche

[4] anima

phylogenetics[5]؛ شاخه‌ای در علم زیست‌شناسی می‌باشد که به بررسی ارتباط تکاملی گروه‌های مختلف جاندران نظیر گونه‌ها یا جمعیت‌ها می‌پردازد(م)

[6]ontogeny ؛ انتوژنی به معنی تکامل فردی در یک گونه ویژه است. مثلا رشد نوزاد از بدو تولد تا رسیدن به مراحل بعدی و دگرگونی هایی که در این دوره از نظر جسمی و رفتاری پیدا می کند(م)

[7] soul

[8] cogito

[9] Völkerpsychologie

[10] psychedelic

[11] psychotherapy

[12] psychopathology

[13]psychosis

[14]psychoanalysis

[15] M.Dafermos (2014). Reductionism, In T.Teo (Ed.), Encyclopedia of Critical Psychology (pp 1651-1653). Springer-Verlag Berlin Heidelberg.

به دوستان خود بگویید!
Share
می‌خواهید با ما در ارتباط باشید؟

نظر شما

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید