آخرین مقاله‌ها

روزمره‌گی و جنبش های اجتماعی – فرهاد خسروخاور، سعید پیوندی

نویسندگان: فرهاد خسرو خاور و سعید پیوندی فهرست مطالب این مقاله پیش درآمد پدیده روزمره گی در بحث های فلسفی متقدم هایدگر و رابطه با زندگی روزمره سارتر و...

روان‌شناسی فمینیستی پژوهش‌ها، مداخله‌ها، چالش‌ها

مقدمه مترجم

طی وبیناری در دانشگاه ایران آکادمیا با عنوان «مارکسیسم و شخصیت انسان» که به معرفی لوسین سو و کتاب تازه منتشر شده او از سوی انتشارات ایران اکادمیا اختصاص داشت، برخی از مخاطبین در مورد زمینه‌های مختلف روان‌شناسی انتقادی مسائلی را مطرح کردند، و همچنین طی آن جلسه تا حدی به ویژگی چترواره بودن روان‌شناسی انتقادی اشاره شد. به همین خاطر به نظر می‌رسد که معرفی اجمالی برخی از مهمترین حوزه‌های روان‌شناسی انتقادی بواسطه انتشار مقالاتی چند در ژورنال دانشگاهی ایران آکادمیا می‌تواند ضمن معرفی این حوزه‌ها و انتقال مفاهیم و دانش به حوزه فارسی زبان امکان بسط بیشتر این حوزه‌ها را فراهم آورد. این مقالات در بردارنده‌ی معرفی اجمالی مفاهیم و مطالعات پیشینی در حوزه مورد نظر بوده و همچنین رویکردی انتقادی به این حوزه دارد. برای این شماره از ژورنال، دو مقاله در زمینه «روان‌شناسی فمینیستی» و «روان‌شناسی کوییر» در نظر گرفته شده است. بجاست تا از نویسندگان این مقالات و همچنین از ویراستار مجموعه، ایان پارکر برای فراهم کردن امکان ترجمه و انتشار آنها صمیمانه تشکر کنم. همچنین از دوست گرانقدرم دکتر بنفشه رنجی برای صرف زمان و بازخوانی مقالات ترجمه شده و ارائه پیشنهادات سپاسگذارم.

  روان‌شناسی فمینیستی[1]  پژوهش‌ها، مداخله‌ها، چالش‌ها

روان‌شناسی نیز همچون سایر علوم انسانی‌ای که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ظهور کردنددر گزاره‌های اصلی و جُستارهای خود دربردارنده‌ی نشانه‌های جامعه‌ای است که در آن بارور شده و تحول یافته است. همانطور که در دهه‌های اخیر رویکردهای انتقادی متعددی مطرح شده است، نظریه‌های هژمونیک در روان‌شناسی و مفاهیم اصلی آن  -از قبیل فرد و توانایی‌ها، نیازها و مشکلات آن- از اندیشه‌ی غالب در جوامع مدرن ناشی می‌شود. در این زمینه، علم بوسیله‌ی مردانِ سفیدپوستِ تحصیل کرده ایجاد شده است، آنچه که از طریق ایده‌ها و تحقیقات صورت گرفته از سوی دانشگاهیان و دانشمندان بیان شده است. در طول نیمه دوم قرن بیستم و همچنین در دهه‌های اول قرن بیست و یکم، محققان و فعالان فمینیست نه تنها تبعیض‌هایی را که زنان متحمل شده‌اند مورد تاکید قرار دادند، بلکه بحثی را مطرح ساختند مبنی بر اینکه چگونه ایده‌های جهانشمول و هنجاری در علمی مبتنی بر دیدگاهی سکسیستی ساخته می‌شود.همانطور که نوگیرا (2001) تأکید می‌کند، روان‌شناسی به عنوان گفتمانی علمی عمیقا با کنترل زنان سروکار دارد. نظریه‌های روان‌شناسی، که به صورتی سلسله مراتبیْ جنسیت را در قالب دوتایی مطرح می‌کنند، اغلب برای توجیه ستمِ جنسیتی علیه دختران و زنان مطرح می‌شوند.

فعالان فمینیسم مدتهاست که برای حقوق زنان در جوامع غربی می‌جنگند و مبارزه با مرد‌سالاری و سکسیسمْ اشکال و اهداف مختلفی پیدا کرده است. این کنشگری، مسئول درهم آمیختن رویه‌های سیاسی با مباحث نظری بود، و نشان داد که اهداف علمی بواسطه‌ی دیدگاه‌هایی محدود و خاص، همچون اموری مهم تعریف می‌شوند که به سادگی نمی‌توانند از نظریه‌ها زدوده شوند. بنابراین، حتی در رویکردهای مختلف (فمینیسم کلاسیک- یا سفید- فمینیسم رنگین‌پوست، فمینیسم پسااستعماری، فمینیسم پساساختارگرایانه، تِرَنس فمینیسم، اِکوفمینیسم و غیره)، فمینیست‌ها به طور دائم، در حال توسعه‌ی نقدی سیاسیْ مبتنی بر تجربه‌ی ناشی از ستم‌های مختلف هستند، نقدی که برای تجدیدنظر در جامعه و عملکردهای آن- از جمله علم- ضروری است.

سهمِ چشم اندازهای فمینیستی در علوم انسانی بسیار حائز اهمیت است، اما دائماً دست کم گرفته می‌شود و اغلب به عنوان موضوعی حاشیه‌ای کنار گذاشته می‌شود (Kitzinger 1990). به طور خاص در روان‌شناسی، مفاهیم اصلی، مانند سکسوالیته، خودمختاری و هویت، تعاریف خود را ارائه می‌دهند و از نشانگان دانشی سکسیستی استفاده می‌کنند. اقدامات روانشناختی‌ای که با توجه به این مفاهیم و تعاریف انجام می‌شود، به طور مکرر نابرابری‌ها، روابط ناعادلانه‌ی قدرت و ابژه‌گراییِ گروه‌ها و سوژه‌هایی را که نابالغ، ناتوان و نابهنجار تلقی می‌شوند، دائمی می‌سازند، موضوعاتی نظیر کودکان، افراد معلول، افراد بومی، زنان سفید‌پوست، مردان و زنان رنگین‌پوست، افراد همجنسگرا و ترنس، افراد دارای اختلالات روانی، افراد فقیر و غیره. تحقیقات و اقدامات روانشناختی (که عمیقاً به هم مرتبط هستند) با تاکید بر اصل کارکردن به نفع سوژه‌ها، محدوده ستم و سکوت را تعیین می‌کند و اینکه چه کسی مجاز است برای «دیگران» صحبت کند، را تثبیت می‌کند.

با در نظر گرفتن این چشم انداز، دیدگاه‌های فمینیستی برای روان‌شناسی انتقادی همچون رویکردی اساسی به نظر می‌رسند که اهداف آن ایجاد مسئله و پرسش‌هایی در باب اَشکال ستمگری‌ای است که در جامعه‌ی ما اتفاق می‌افتد. نه تنها اشکالی که مبتنی بر تفاوت‌های جنسیتی و جنسی است، بلکه ستم‌هایی که مبتنی بر نژاد، طبقه، گرایش مذهبی و غیره نیز هستند، زیرا نابرابری ها همواره متقاطع[2] است.

در این فصل، من با ارائه چندین دیدگاه متفاوت که زمینه‌ی گسترده‌‌ی نظریه‌ها و عملکردهای فمینیستی را تشکیل می‌دهند، شروع می‌کنم. سپس، در مورد مفاهیم روانشناختی زیر بحث خواهم کرد که از سوی نظریه‌های فمینیستی پروبلماتیزه می‌شوند: خودمختاری، هویت و سکسوالیته. پس از آن، من با ارائه‌ی چند نمونه از تحقیقات و اقدامات، مشاركت‌های روان‌شناسی فمینیستی، چالش‌ها و دشواری‌های آن را در این حوزه، بررسی خواهم کرد.

فمینیسم‌ها و روان‌شناسی: پازلی ناهمگن

مشارکت اصلی نویسندگان فمینیست در زمینه‌ی روان‌شناسی از دهه‌ی ۱۹۷۰ و با انتقادات فمینیستی از علوم در حوزه‌های مختلفِ دانش آغاز شد. پیش از این، زنان، تحت تاثیر نظریه‌های روانشناختیِ هژمونیک قرار داشته و از سوی آنها دست کم گرفته شده و نادیده گرفته می‌شدند (Saavedra and Nogueira 2006). از دهه‌ی ۱۹۷۰، ما می‌توانیم روند رو به افزایش مطالعات مبتنی بر دیدگاه‌های فمینیستی در رشته روان‌شناسی و در جنبه‌های مختلف این حوزه را مشاهده کنیم، حوزه‌هایی نظیر کودکی و رشد، نابرابری‌های جنسیتی، آموزش‌، روش تحقیق و غیره. اکثر این محققان خودشان را در [حوزه‌های]مطالعات جنسیت یا مطالعات زنان جای دادند. فقط برخی از آنها خود را به عنوان محققان حوزه‌ی روان‌شناسی فمینیستی معرفی می‌کنند. به عبارت دیگر، ما می‌توانیم با در نظر گرفتن هر دو گروه، هم محققان حوزه روان‌شناسی فمینیستی و هم پژوهشگرانی که از این عنوان برای خود استفاده نمی‌کنند، تأثیر چشم‌اندازهای فمینیستی در روان‌شناسی را مورد بحث قرار دهیم.

با این حال، مفروض دانستن جهت‌گیری‌ای فمینیستی برای درگیر کردن محقق در یک دیدگاه انتقادی درباره‌ی واقعیت، نهادها و روابط قدرت در زمینه‌ی تحقیق و همچنین در دانشگاه مهم است(Nogueira 2001). تفکر انتقادی درباره‌ی ابژه‌گرایی نسبت به موقعیت‌های خاص، عملی است که دائماً از سوی دیدگاه‌های فمینیستی ترویج می‌شود و محدود به مسائل جنسیتی نیست. به عنوان مثال، مشارکت فمینیستی در مطالعات کودکی کاملاً شناخته شده است (Alanen 2001)، و این تأثیر را می‌توان در رویکردهای متمایز روان‌شناسی رشد نیز یافت. معرفت‌شناسی و تأملات فمینیستی در مطالعات معاصر درباب کودکی تأثیرگذار بوده است، این تاثیرات را می‌توان از تشخیص جنبه‌های روانشناختی زنانه‌یِ زنان، که باید در روندهای رو به رشد خود صدا و مشارکت بیشتری داشته باشند(Chodorow 1978; Gilligan 1982) تا ساختارشکنی‌های انتقادی در باب موضوع «کودکی»، با در نظر گرفتن نقطه نظرات سکسیستی و استعماری روان‌شناسی سنتی رشدBurman 2008a; Castro 1998; Walkerdine etal. 2001) ) مشاهده کرد.

زمینه‌ی دیگری که تحت تأثیر معرفت‌شناسی‌های فمینیستی است، روش‌های تحقیق است. همانطور که در بالا ذکر شد، نقد فمینیستی (و همچنین پساساختارگرایانه) از ابژه‌گرایی و ذاتی‌انگاری نسبت به گروه‌ها و سوژه‌ها، بحث گسترده‌تری را درباره درگیریِ سیاسیِ پژوهشگر و روایت و ساخت دائمی موضوع تحقیق در حوزه‌های مختلف دانش را باز کرد و این امر به شکل‎دهیِ انتقادی جدی از پارادایم‌های علم اثبات‌گرا کمک کرد (Haraway 1991; Spivak 1988). در روان‌شناسی فمینیستی و به ویژه تحقیقات، معرفت‌شناسی‌های فمینیستی، جنسیت موضوع کلی – یا فرد – روان‌شناسی را زیر سوال می‌برد و مفروضات پدرسالارانه‌ی موجود در اعمال آن را برملا می‌سازد. همچنین، روان‌شناسان فمینیست با توجه به نقش روابط جنسیتی و قدرت، و همچنین زبان، در تولید دانش، زمینه‌ای که دانش در آن برساخته شده است را ارزیابی می‌کنند (Harding 1993؛ Neves and Nogueira 2004).

از آنجا که تأثیرات و تصرفات فمینیسم‌ها در روان‌شناسی یکدست نیست، تضادها و درگیری‌های زیادی در این حوزه وجود دارد. من می‌خواهم به یکی از این تعارضات اشاره کنم که به طور مداوم در بحث‌های فمینیستی وجود دارد: تنش بین فمینیست‌های دانشگاهی و فعالان فمینیست. بسیاری از مفاهیمی که در بحث‌های فمینیستی مورد بحث قرار می‌گیرند، از تحقیقات دانشگاهی نشأت گرفته‌اند. علاوه بر این، بسیاری از فمینیست‌ها (از جمله روان‌شناسان) در داخل و خارج از دانشگاه‌ها فعال هستند. با این حال، فمینیست‌های رنگین‌پوست و سایر گروه‌هایی که از لحاظ تاریخی در سپهر دانشگاهی غربی مشارکت نداشته‌اند (به عنوان مثال مهاجران، افراد ال جی بی تی و افراد بومی) فمینیست‌های دانشگاهی (سفیدپوست) را در مورد امتیازات و برتری‌های آنها در تولید دانش استنطاق می‌کنند (Anzaldúa 2007; Lorde 2007; Trinh Min-ha 1989) به قول لورد،

ابزار استاد هرگز خانه استاد را خراب نخواهد کرد. آنها ممکن است به ما اجازه دهند به طور موقت او[ضمیر مذکر] را در بازی خودش شکست دهیم، اما هرگز به ما امکان ایجاد تغییرات واقعی را نخواهند داد. و این واقعیت تنها زنانی را تهدید می‌کند که هنوز خانه استاد را به عنوان تنها منبع حمایت خود تعریف می‌کنند.

(Lorde 2007: 112, emphasis in original)

بعلاوه، بسیاری از فعالان فکر می‌کنند که فمینیسمِ مورد بحث در دانشگاه با موقعیت‌های واقعی‌ای که زنان به طور روزمره با آن مواجه هستند، فاصله زیادی دارد. از نظر آنها، دانشِ نظری می‌تواند کاملاً طبقاتی و نژادپرستانه باشد، و امتیازات بورژوایی را تداوم ‌بخشد و با زنان فقیر، آسیب دیده، مهاجرغیرقانونی و مصرف کننده مواد مخدر به صورت طُفِیلی رفتار کند.

(باز)اندیشی مفروضات:روان‌شناسی در چشم‌انداز فمینیستی

روان‌شناسی به عنوان رشته‌ای که با الگویِ علم مدرن جهت یافته است، توصیفی جهانشمول از ابژه‌ی خود ارائه می‌دهد. این گرایش را می‌توان در زمینه‌های مختلف تحقیقات روان‌شناسی مانند رشد، شخصیت، رفتار و شناختْ شناسایی کرد. همانطور که قبلاً اشاره کردم، فمینیست‌ها انتقادات مختلفی را از ایده‌ی جهانشمول و بی طرفیْ مطرح می‌کنند. با این حال، برخی از موضوعات به ویژه برای نظریه‌های فمینیستی مسئله‌سازهستند-به ویژه برای نظریه‌هایی که دیدگاه برساخت‌گرای اجتماعی دارند. در این بخش، من درباره‌ی سه مورد از این مفاهیم بحث خواهم کرد: (الف) مفهوم سوژه‌ی مستقل و رشد یافته. (ب) مفهوم هویتِ مبتنی بر الگوهای کلی و ذات‌گرایانه؛ و (ج) ایده‌ی سکسوالیته و تفاوت جنسی.

خودمختاری

کمک اصلی روان‌شناسی رشد معطوف به دستیابی به فرد بزرگسال به عنوان یک سوژه‌ بهنجار و بالغ است، موقعیتی که پس از یک فرآیندِ رشدِ مبتنی بر مبانی جهانشمول بدست می‌آید (Burman 2008a؛ Castro 1998). این رشد‌گرایی، میراثی از اندیشه‌ی علمی قرن نوزدهم، با نظریه‌های تکاملی ارتباط تنگاتنگی دارد. التزام به اصطلاح پیشرفتِ اجتماعی را می‌توان در هر نظریه‌ای یافتْ كه در مورد كودكی، براساس ایده‌های بهنجار بودن و تقویت یادگیری، توانایی‌ها و مهارت ها بحث می‌كند. روان‌شناسی، با رتبه‌بندی تفاوت‌های فردی، ویژگی‌های فرد را به ویژگی‌هایی تقلیل می‌دهد که باید هر کودک بهنجاری در یک گروه سنی خاصْ دارا باشد(Burman 2008b). روان‌شناسی‌ای که در هسته‌ی جامعه مدرن تصور شده است، در نظریه‌های هژمونیک خود رابطه‌ی بین موفقیتِ شخصی و سازگاری فردی با محیط را بازتولید می‌کند. بنابراین، خارج از هنجار بودن، کابوسی به تمامْ معناست- به ویژه اگر کودکْ «نابهنجار» تلقی شود. والدین با پیش رفتن طبق کتابشناسی گسترده‌ای که متشکل از آثار مربوط به روان‌شناسی رشد، آموزش و طبِ کودک است، دائماً در پی گرفتن کمک و مشاوره از متخصصانِ کودکیْ هستند، تا بتوانند هرگونه «بی نظمی» در رشد فرزندان خود را شناسایی کنند (Mattos 2011).

ابژه‌انگاریِ فرآيندِ رشد، نه تنها بر نحوه‌ی تصور روان‌شناسی -و همچنین مدرنيته- از كودكی، بلکه بر روابط جنسیتی نیز تأثير دارد. همانطور که بُرمن مشاهده می‌کند (2008b ، 2011)، گفتمان‌های هژمونیک و مردسالارانه ارائه شده در روان‌شناسیِ رشد، پیامدهایی مادی در زندگی زنان دارند. دانش و موضعِ قدرت به طور عمده توسط مردان-پزشکان، ‌روشنفکران و سیاستمداران- اشغال می‌شود، کسانی که والدین را(به عنوان مادران) راهنمایی می‌کنند تا بتوانند فرزندان خود را به درستی تربیت کنند. از زنان، به عنوان مولد، بسان افراد منفعلی یاد می‌شود كه به متخصصان (معمولاً مردانِ تحصیلكرده‌یِ سفیدپوست) نیاز دارند تا برای آنها توضیح دهند كه با بدن، احساسات، ترس و كودكان خود چه كار كنند. حتی وقتی به مدارس و اکثر معلمان زن آنها فکر ‌کنیم، می‌توان ستم‌های جنسیتی را در روابط معلمان و مدیران مدارس، پزشکان و سیاستمداران شناسایی کرد (Louro 1997; Mattos etal. 2013)

یکی دیگر از موضوعات جنسیتی‌ای که در نظریه‌های رشد وجود دارد، ادعایِ جنسیت‌زدایی و بی طرفیِ جنسیتی این روند است. در روندِ تبدیل‌شدن به یک بزرگسالِ بهنجار، خودمختاری یک مفهوم اصلی است. خودمختاری به عنوان خودگردانی و تعیین سرنوشت تصور می‌شود و چیزی است که در دوران کودکی و جوانی ایجاد می‌شود و هدف آن خود کنترلی رفتار، شناخت، عواطف، قضاوت اخلاقی و بدن است. فمنیست‌ها این پرسش را مطرح ساخته‌اند که آیا خودمختاری، از آنجا که به ویژگیهایی اشاره دارد که امتیازِ طبقه، جنسیت و نژادی خاص است، از نظر جنسیتی یک ویژگی خنثی است[؟]. همانطور که فریدمن و بولته (2001: 89) مشاهده می‌كنند، «خودمختاری از نظر تاریخی برای گروه‌های اجتماعیِ تحتِ سلطه و تحتِ ستم، مانند زنانْ غیرقابل دسترس بود، زیرا كارهای زنان اغلب دقیقاً همان چیزی بود كه مردان سفیدپوست طبقه متوسط و بالا را برای داشتن زندگیِ مستقلْ آزاد می‌كرد».

اجتماعی شدن کودکان و نوجوانان فرایندی است که منجر به خودمختاریِ افراد نابالغ می‌شود و این مسئله از سوی نویسندگان(مرد) امری مهم توصیف شده است (Berger and Luckmann 1991؛ Piaget 2001). فمینیست‌ها این مفهوم را در دهه‌های گذشته تا آن حد پروبلماتیزه کردند و خواهان توجه به ارزش‌دهی به فردگرایی شدند که این روند به ضرر تجاربی که بیشتر جمعی و به هم وابسته بودند، شد. در حقیقت، فمینیست‌های مختلف نشان دادند که خودمختاری، به عنوان ویژگی‌ای که در طی روند رشد کسب شده، یک داستان است و در شبکه‌های پیچیده وابستگی میان افراد عمل می‌کند (Benhabib 1987; Hirschmann 2003; Sevenhuijsen 1998).

با این فرض که سوژه‌ی رشد‌یافته دارای ویژگی‌ها و خصوصیاتی است که از نظر اجتماعی با مردان در ارتباط است، فمینیست‌ها انتقادات مهمی را در مورد الگوهای موجود در روان‌شناسی برای آزمایش، ارزیابی و اندازه‌گیری پسران و دختران در[فرایند]رشد آنها مطرح می‌کنند. [بنابراین] اگر این الگو‌ها از نظر جنسیتی مغرضانه باشند، نتایج ارزیابی‌ها، نابرابری‌ها را تداوم می‌بخشد. همانطور که کول (1993: 86) در مورد آزادی منفی (مفهومِ لیبرالی آزادی، مربوط به استقلال فردی) تأیید می‌کند: «اگرچه آزادیِ منفیْ مردان را به عنوان ذینفع خود مشخص نمی‌کند، اما منطق آن به شدت بر این دلالت می‌کند که ذینفعان آن [کسانی]غیر از زنان هستند». بنابراین، نقدهای فمینیستی در روان‌شناسی رشد، هم به مفاهیم اصلی آن و هم به بی طرفی ادعا شده‌ی آن پرداخته و جهانشمول بودن و بی طرفی‌ای را که نویسندگان روان‌شناسی رشد مُتقَن می‌دانند در معرض دید قرار می‌دهد.

هویت

اگر مفهوم خودمختاری برای نظریه‌های رشد مهم است، هویتْ قلبِ نظریه‌هایِ شخصیت در روان‌شناسی است. مفاهیمِ خود، هویت و ذهنیت (حتی اگر مترادف نباشند) به الگوهای نظری مربوط به کلیت شخص اشاره دارند. در این نظریه‌ها، لحظه‌ی مهم برای رشدِ هویت، نوجوانی است. نوجوانی به عنوان لحظه‌ای توصیف می‌شود که در آن عوامل زیست‌شناختی، روانی- اجتماعی و فرهنگی باید هماهنگ شوند، نوجوانی مرحله‌ی اتخاذ هویت است که غالباً- دستکم در آثار عمومی، امری جهانشمول است. (Erikson 1987; Valsiner 1989)

به عنوان مثال، از نظر اریكسون (1987)، تلفیقِ روانیِ تجارب، احساس تَک‌بودگی شخص در جامعه و گروه اجتماعی معین را ممكن می‌سازد. وحدتِ شخصیت بستگی به حسی منسجم از هویت دارد. این حس هنگامی امکان‌پذیر است که فرد با آرمان‌های گروه احساس همبستگی کند. از یادگیری راه رفتن تا ازدواج، به محض اینکه فرد توانایی‌ها و مهارت‌هایی را کسب کند که در جامعه ارزشمند هستند، «او» (و معمولاً «او»[ضمیر مذکر] است) در مسیر کسب عزت‌نفس است‌، که پایه‌ی یک هویت منسجم است.

ریشه‌ی مفهوم روانشناختی هویت در مباحث اساسی فلسفی درباره‌ی همسانی و دگربودگی است. آن دسته از نظریه‌های فلسفی در باب سوژه که بر همسانی (یا هویت) «او»[ضمیر مذکر] مبتنی هستند، از برداشتی بازنمودگرانه از دانش ناشی می‌شوند، که یک «دنیای واقعی» را فرض می‌کند که با واقعیت‌های ذهنی یا زبانْ بازنمود می‌شود. انتقادات فمینیستی اشاره می‌کنند که در روان‌شناسی، مقوله‌هایی از هویت، که حاکی از آن چیزی است که در سوژه تغییرناپذیر است، می‌تواند (و در اغلب موارد) برای «جداسازی و پنهان نگاه داشتن جنبه‌های هویت زنان» مورد استفاده قرار گیرد (Burman 1998: 15).

این مورد در نظریه اریکسون وجود دارد. از نظر او، ساخت هویت‌های زنانه و مردانه بر اساس یک الگوی دودویی و کالبدشناختی است که نیازها، توانایی‌ها و امکانات جنسیتی را برای هر دو جنس ترسیم می‌کند. آثار او، که در دوره پس از جنگ جهانی دوم نوشته شده است، نوجوانی را بر‌اساس ارزش‌های مشترک در آن زمان توصیف می‌کند، با توجه به اینکه، برای مثال، رشد هویتِ یکپارچه در زنان، تنها با ازدواج و بارداری حاصل می‌شود.

نقدهای پساساختارگرایانه، مخالف این است که هویت با خطوط گفتمانی متقاطع تعریف می‌شود، آن را به درونی / بیرونی و همسانی / دگربودگی محدود می‌کند و هویت افراد، گروه‌ها و ملت‌ها را محدود می‌کنند. از نظر باتلر (1990)، هویت باید به جای توصیف تجربه‌ی فرد، به عنوان یک ایده‌آل هنجاری درک شود. «انسجام» و «تداوم» که تشخص[3] را می‌سازد، باید به عنوان محصولِ هنجارهایِ فهم پذیرِ حاکم در آن زمینه درک شود. این دیدگاه یک پیامد مهم به همراه دارد: برخی از هویت‌ها به سادگی نمی‌توانند وجود داشته باشند، زیرا آنها خطوطِ فرهنگی و گفتمانی‌ای که آنچه هنجار یا قابل قبول جامعه است را می‌سازد به خطر می‌اندازد. باتلر این هویت‌ها را «اَبژه»[4] توصیف می‌کند، مفهومی که به ویژه برای هویت‌های جنسیتی مهم است.

از نظر فولانی (1998: 156)، هویت‌ها در گفتمان‌های روان‌شناسیِ هژمونیک، بدون توجه به اینکه به عنوان موقعیت‌های پَست‌تر یا برتر محسوب می‌شوند، به «کالای قابل فروش» تبدیل می‌شوند، زیرا «آنها گفتمان و تجربه‌ی فردگرایی انحصارگرا[5] را به عنوان یک محصول روانشناختی مردسالارانه‌ی دیگر تقویت می‌کنند.» این موضع از سوی  ِترینه مین ها[6] (1989) مطرح شده است، کسی که نسبت به خطر تقریبِ هویت زنان به دسته‌های «بیمار روانی» یا «عقب مانده» هشدار می‌دهد. این خطر وجود دارد که فکر غالب و استعمارگر هویت در این بحث‌ها – حتی درون جنبش‌های زنان – وجود داشته باشد.

جنبه پروبلماتیک دیگری که می‌توانیم در مطالعات جنسیت در مورد مفهوم هویت مشاهده کنیم، جدایی بحث‌های جنسیتی از دیدگاه‌های فمینیستی است (Saffioti 2001). این امر در بعضی از حوزه‌ها، مانند مطالعات زنان اتفاق می‌افتد که نابرابری‌های جنسیتی را با عدم مشارکت در ساختارشکنی، طبیعی‌سازی می‌کند. همانطور که نوگیرا (2001) اشاره می‌کند، بسیاری از محققان که خود را در مطالعات زنان جای می‌دهند، بدون بحث انتقادی درباره‌ی نهادها، روابط قدرت یا حتی مفاهیم هژمونیکِ زن و زنانگی که در روان‌شناسی سنتی ارائه شده است، کارهایی بسیار سنتی در مورد ذهنیت و نقش زنان در جامعه عرضه می‌کنند.

همانند سایر مفاهیم روانشناختی، هویت نیز باید از دیدگاه فمینیستی در نظر گرفته شود تا بتوان آن را ساختار‌شکنی کرد و به شکلی انتقادی مورد بررسی قرار داد. همانطور که ترینه مین‌ها (1989) تأیید می کند، باید هویت‌ها را«به عنوان نقاطِ عزیمت مجدد به فرآیندهای انتقادی‌ای که از طریق آن‌ها من به این درک رسیده‌ام که چگونه این منِ شخصی-منِ قومی، منِ زن، سیاسی است.» فهمید. Trinh Min-ha 1989:104))

سکسوالیته

هنگام بررسی موضوع کلی مورد مطالعه در بسیاری از زمینه‌های روان‌شناسی سنتی، معمولاً سکسوالیته نسبت به مطالعه شناخت، ادراک، عواطف و سایر فرایندهای ذهنی، جنبه‌ای ثانوی دارد. با این حال، سکسوالیته به موضوع اصلی در روانکاوی و مداخلات بالینی تبدیل شد. فروید از نخستین آثار خود به سکسوالیته به عنوان وجهی بنیادین از ذهنیت انسان پرداخت.

فروید با فرض اینکه سکسوالیته مبتنی بر ناخودآگاه است، نقش برجسته‌ای به این جنبه از زندگی بشر داد، آنچه که مدام در جامعه‌ی ویکتوریاییْ امری شرم آور، خجالت آور یا دست کم خصوصی تلقی می‌شد. فروید ضمن گوش دادن به صحبت‌های بیماران خود در محیط روانکاوانه، نظریه‌های پیچیده‌ای در مورد ذهنیت مدرن و نقش تفاوت جنسی در ساختار آنها ارائه داد. از آنجا که سوژه در روانکاوی یکپارچه نیست، بلکه بر مصادیق روانی تقسیم می‌شود، تفاوت جنسی به عنوان یک چیز روشن و واضحی تجربه نشده است، بلکه با دیگر بودگی اشباع شده است. بر اساس نظریه فرویدی، روانکاوان مختلف، اقدامات خود را انجام داده و نظریه‌های خود را در مورد سکسوالیته انسان بسط دادند. بسیاری از این آثار کلیشه‌های جنسیتی را بازتولید می‌کنند و سلسله مراتب جنسی را در توضیحات خود درباره‌ی سکسوالیته انسان تداوم می‌بخشند (نظیر کار اریک اریکسون، که در بالا بحث شد). حتی مفاهیم روانکاوی فرویدی مانند انفعال / فعالیت رانه، مفاهیم مربوط به زنانگی / مردانگی، یا نقش‌های جنسیتی ارائه شده در سناریوی عقده ادیپ (عملکردهای دراماتیک مادر، پدر، پسر و دختر) دائماً از سوی  نویسندگان فمینیست پروبلماتیزه می‌شود (به عنوان مثال بنیامین 1987 ؛ باتلر 1990). با این حال، روانکاوی نقش مهمی در پیچیده ساختن فهم سکسوالیته داشت. به ویژه با نقطه نظرهای لکانی[7]، زبان در ساختِ بدنِ جنسی‌شده اهمیتی اساسی یافت، و امکان گفتگوهای قابل توجهی در بین روانکاوی و مطالعات جنسیت معاصر فراهم شد.

در نظریه‌های روان‌شناسی، تفاوت جنسی را می‌توان همچون تفاوت‌های زیست‌شناختیِ بین زن و مرد در نظر گرفت که با تفاوت‌‌های روانشناختی در ذهنیت و شخصیت هر دو جنس مطابقت دارد. این موارد دوم به عنوان ویژگی‌های جنسیتی درک می‌شوند که در یک تقابل دوتایی زن/ مرد متفاوت شدند. متناوباً، اختلافات جنسی را می‌توان به عنوان تفاوت‌هایی برساخته اجتماعی تصور کرد که برای جنس‌های مختلف، بدن‌ها و معانی گفتمانی ایجاد می‌کند. این موضع منجر به مشارکت انتقادی فمینیسم پسا‌ساختارگرایانه در بحث سکسوالیته شده است. نویسندگان این موضع قصد دارند دوگانگیِ دوتایی طبیعت در برابر تربیت را در فهم سکسوالیته انسان شرح دهند، و تأیید می‌کنند که پزشکی، به عنوان یک رشته مدرن، به صورت گفتمانی ابژه‌های خود، از جمله بدن‌های جنسی‌شده را می‌سازد (باتلر 1990 ؛ فوکو 1978).

از دیدگاه پساساختارگرایی‌، بدن همواره در متن فرهنگی مشخص جنسیتی‌شده و اقدامات اجتماعی این فرهنگ، امکان بیان جنسی را محدود می‌کند. بنابراین، «جنسیت و هویت‌های جنسی بوسیله‌ی روابط اجتماعی ترکیب شده و تعریف می‌شوند، آنها توسط روابط قدرت یک جامعه شکل می‌گیرند»(Louro 2010: 11). باتلر(1990) با الهام از مباحث روانکاوی در مورد فرآیندهای شناسایی ذهنی، این استدلال را مطرح می‌کند که سوژه به همان شیوه و فرایندی ساخته می‌شود که جنس بوسیله آن ساخته شده است. اهمیت این مسئله بدین خاطراست که مدعی است تعلق داشتن به یک جنس خاص به طور طبیعی اتفاق نمی‌افتد و مبتنی بر ویژگی‌های خاصی نیز نیست. ساختار یک جنس خاص با جایگذاری سوژه پیش از هنجارهای اجتماعی انجام می‌شود. در اینجا، باتلر تأکید می‌کند که هژمونی گفتمانی دگرجنسگرایی سازنده جامعه ما است و هنگام بحث در مورد اینکه سوژه‌ها «چگونه» جنس خود را مطرح می‌کنند، باید بارِ آن مورد نظر و بررسی قرار گیرد.

دگرجنسگراهنجاریتِ جوامع غربی هدف مهمی برای انتقادات فمینیستی پساساختارگرا است. با استفاده از دگرجنسگراهنجاریت، من به قوانین و هنجارهای شیوه‌های گفتمانی‌ای اشاره می‌کنم که از طریق دوتایی جنسیتی (مردانه و زنانه) و برتری سلسله مراتبی اولی به دومی هدایت می‌شوند (باتلر 1990). در نقد این نظم گفتمانی هژمونیک، فمینیست‌ها دائماً تأیید می‌کنند که روان‌شناسی و روانکاوی نقشی اساسی در حفظ آن دارند. نظریه‌ها و مفاهیم آنها در شیوه‌های آموزشی‌ای وجود دارند که در جهت تقویت دگرجنسگرایی و در مکان‌های به لحاظ جنسیتی منفک شده هم در مدارس و هم به طور کلی در جامعه عمل می‌کند (Louro 1997). نظریه‌ها و مداخلات فمینیستی چالشِ بازنگری در مورد سکسوالیته را با شیوه‌هایی انتقادی مطرح کرده، و این امر به ایجاد فرصت‌هایی برای تجربه و بیان‌گری غیردگرجنسگراهنجار کمک می‌کند.

تحقیق در زمینه روان‌شناسی فمینیستی

روان‌شناسی فمنیستی را می‌توان نه تنها به عنوان حوزه‌ای از مطالعات جنسیتی در روان‌شناسی بلکه به عنوان نقدی دائمی بر گزاره‌های معرفت‌شناختی که موجب (باز)تولید سلسله مراتب و سکسیسم در دانش و شیوه‌های روان‌شناسی می‌شود، تعریف کرد. همانطور که بُرمن (2008a) اشاره کرد، نظریه‌های روانشناختی ارتباط مستقیمی با عادی‌سازی زندگی بشر و نهادینه ساختن تجارب مختلف آن در عصر مدرن دارند. بحث در مورد چگونگی نظارت، محدود كردن و نهادینه‌ساختن روان‌شناسی در باب افراد نابهنجار، تا آنجا كه «وضعیت بهنجار» از سوی فمینیست‌ها بسان موقعیتی غالب و ممتاز مردانه زیر سوال می‌رود، به فمینیسم مربوط است. این انتقاد، دیدگاه‌های متفاوتی را در نظر گرفته و می‌تواند با استفاده از روش‌های تحقیق مختلفی که نمی‌تواند در یک «روش فمینیستی» یکپارچه شود، بسط یابد (Phoenix 1990).

شعار فمینیستی «شخصیْ سیاسی است» برای تحقیقات فمینیستی ضروری است. با فكر كردن درباره زندگی روزمره به عنوان یک زمینه‌ی سیاسی (همانطور كه ​​باربارا كروگر در یكی از آثار هنری خود با بیان اینكه «بدن شما میدان نبرد است» به ما یادآوری می‌كند)، فمینیست‌ها به طور مداوم پویایی‌ها، روابط روزمره و ایده‌های عقل سلیم را با هدف محکوم کردن و ساختار‌شکنی روابط قدرتِ طبیعی‌شده، پروبلماتیزه می‌سازند. به گفته هاگ، این امر به دو طریقْ «روزمره» را بیان می‌کند. اول، به عنوان یک منبع دانش که مولفه‌های فرهنگی سکسیستی و مردمحور را به ارمغان می‌آورد. دوم، به عنوان «زمینه‌ای که باید بازسازی شود، از جمله روش‌های جایگزین کسب دانش» (Haug 1998: 126). برای روان‌شناسان فمنیست، این پروبلماتیزه‌کردنِ اَمرِ شخصی اهمیتی ویژه دارد، زیرا روان‌شناسی هژمونیک در طول تاریخ مشغول توضیح و کنترل قلمرو شخصی بر اساس اندازه‌گیری و بهنجار‌سازی است- راهبرد‌هایی که اَمرِ شخصی و فردی را عمیقاً سیاست‌زدایی می‌کنند.

پژوهش‌هایی که دیدگاهی فمینیستی دارند، در مورد خود فرایند تحقیق و روش‌های آن بحث می‌کنند. محققان فمینیست اغلب در تحقیقات خود از ابزارهایی روش‌شناختی استفاده می‌کنند که در روان‌شناسی، رشته‌ای که در آن پارادایم‌های اثبات‌گرایانه و تجربی با یکدیگر تلاقی کرده‌اند، «کم ارزش» در نظر گرفته می‌شوند، مانند مصاحبه‌ها و گروه‌های کانونی[8] (Phoenix 1990: 90). فونیکس توجه خود را به این نکته جلب می‌کند که موضوعاتی در تحقیقات اجتماعی اهمیت بیشتری می‌یابند (به عنوان مثال در دانشگاه تأمین مالی می‌شوند، منتشر می‌شوند و مورد تأیید قرار می‌گیرند)، که یک «مسئله اجتماعی» را بررسی کنند، و یا مطالعاتی هستند که معمولاً قصد دارند درکی تخصصی از مسائل اجتماعی را به جهت اصلاح یا ریشه‌کن کردن آنها ارائه دهند (Phoenix 1990: 92). با این حال، دیدگاه‌های انتقادی فمینیستی، ایده‌ی محض »مسئله  اجتماعی» را زیر سوال می‌برد، و در مورد موقعیت‌های اجتماعی اَنگ‌خورده، انزجارها و حقارت‌هایی بحث می‌کند که از سوی علوم اجتماعیِ سنتی تولید شده است.

در پی این استدلال، من دو پروژه تحقیقاتی را ذکر می‌کنم که در زمینه‌ی روان‌شناسی فمینیستی انجام شده‌اند. هر دو پروژه به طور انتقادی درباره‌ی موضوعاتی بحث می‌کنند که توسط روان‌شناسی سنتی به عنوان «مسائل اجتماعی» مطرح می‌شود. اولین مورد، تحقیق مونتیان[9] در مورد مواد مخدر و جنسیت است؛ دومی، کار تحقیقاتی خودم در مورد نوجوانان و معانی آزادی از نظر آنهاست. مواد مخدر و نوجوانان هر دو در نظریه‌های روان‌شناسی ابژه‌های بهنجارسازی و کنترل هستند، اما این پروژه‌های تحقیقاتی سعی در درکی انتقادی از پویایی و فرآیندهای ساخت این مسائل دارند. همچنین، کارهای میدانی آنها با دیدگاه‌های فمینیستی انجام شده، که مربوط به گوش دادن به صداهایی است که معمولاً در نظریه‌های دانشگاهی مورد ارزیابی قرار نمی‌گیرند.

مونتیان (2013) در کار خود، تحلیلی انتقادی درباره گفتمان‌های مربوط به مواد مخدر و مصرف مواد مخدر، و تقاطع آنها با جنسیت، سکسوالیته، نژاد، طبقه و سن را به ارمغان آورده است. تحلیلی ساختارشکنانه از مفاهیم پیرامون «مواد مخدر» مطرح شده است و ساختارهای گفتمانی اساسی، به ویژه در مورد چگونگی تأثیر گفتمان‌های پزشکی، مذهبی و حقوقی بر ایده‌های معاصر در باب مواد مخدر، مصرف آنها و سیاست‌های عمومی را افشا می‌کند. نویسنده با استفاده از نظریه‌های فمینیستی، پسااستعماری و انتقادی و تحلیل‌گفتمانی، با مرور مجدد بر تاریخ مواد مخدر، تأکید می‌کند که چگونه اَشکال پنداشتی اجتماعی خاص در کنار وقایع اصلی مربوط به مصرف و ممنوعیت مصرف مواد مخدر در جوامع غربی افزایش یافته است.

در اینجا، درک و فهم داروها به چالش کشیده شده است، زیرا »تعریف داروها سیال به نظر می‌رسد، و این فضایی کافی برای تفسیرهای مختلف را فراهم می‌کند، و دارای تأثیرات خاص گفتمانی است» (Mountian 2013: 29). در همین راستا، جنسیت به عنوان یک فرآیند عملکردی درک می‌شود، جایی که تمرکز بر مقوله‌های گفتمانی در مورد جنسیت و به ویژه نحوه عملکرد اینها در مورد زنان است. تقاطع‌ها با نژاد و طبقه نیز در نظر گرفته می‌شوند، به همین ترتیب به شکلی سیال دیده می‌شوند و با توجه به زمینه‌ی اجتماعی-سیاسی متفاوت هستند. با این حال، تثبیت تاریخی برخی گفتمان‌ها در تولید آنها مورد بررسی قرار گرفته، وجودی که به همین نحو از لحاظ تاریخی شکل گرفته و تکرار می‌شود.

مونتین با تحلیل گفتمان‌ها در مورد زن مصرف‌کننده‌ی مواد مخدر، چگونگی گفتمان درباره قربانی و تهدید در مورد زنان را توضیح می‌دهد. گفتمان‌ها موقعیت اجتماعی زنان را در ارتباط با ملت در نظر می‌گیرند، زنان و مواد مخدر را با ایده‌هایی نظیر کنترل‌نشده، ضعیف و وابسته مرتبط می‌دانند و بدن جنسی‌شده را به تولید تخیلات اجتماعی خاصی از زنان و مواد مخدر نسبت می دهند. در مورد زنان، یک نگاه جنسی در حال کار است و پویایی‌های مشهود و غیرمشهود مصرف مواد مخدر برای زنان بحث برانگیز است، آنچه که تأثیرات مهمی در مصرف مواد مخدر زنان و سیاست‌های مواد مخدر دارد.

کار تحقیقاتی من در مورد معنایی است که نوجوانان در زندگی خود به آزادی می‌دهند (Mattos 2012). نوجوانان به عنوان سوژه‌های همچنان غیربزرگسال، در شهرهای بزرگ امروزی با داشتن روایت‌ها، انتظارات و مشکلات مربوط به آزادی نامرئی یا ستایش‌نشده،(فقدان) آزادی خود را در زمینه‌هایی تجربه می‌کنند که در آنجا به عنوان شهروند به طور کامل شرکت نمی‌کنند. گوش دادن و درک صحبت‌های آنها راهنمای مهمی برای کارهای میدانی من بود.

در آنجا من بُعد پروبلماتیک آزادی را هر گاه که به معنای لیبرال آن گرفته شده، به بحث می‌گذارم. در جامعه ما، نویسندگان لیبرال، عمدتاً مردانِ سفیدپوستِ بسیار تحصیل‌کرده، اظهار می‌دارند که هرچه فرد آزادی بیشتری داشته باشد، بهتر است. مفهوم لیبرالی آزادی منفی، که تأیید می‌کند هر کس در کنش و عمل خود با موانع کمتری مواجه شود، آزادتر است را می‌توان در ایده‌های فراگیر مربوط به آزادی در جامعه معاصر غرب یافت. تأثیرات لیبرالیستی را می‌توان به طور گسترده‌ای در مبانی روان‌شناسی، به ویژه در رابطه با رشدِ فردِ مستقل و قادرْ به آزاد بودن یافت (Burman 2011، 2008a؛ Mattos 2012).

با این حال، حتی اگر آزادی به عنوان اَمری خصوصی درک شود، افراد برای رفتار آزادانه باید با دیگران سروکار داشته باشند. بنابراین، تجربه آزادی همواره به عنوان چیزی تنش‌زا، ناشی از کشمکش، و همراه با اختلاف نظر مشخص شده است. مواجه با تمام درگیری‌های ناشی از آن و منافع مختلف فردی، ما را به تجربه یک قدرت بالقوه سیاسی می‌رساند. یکی از اهداف اصلی در طول کار میدانیِ من بحث در مورد این مشکلات با افرادی نوجوان از زمینه‌های اقتصادی-اجتماعی مختلف در ریودوژانیرو برزیل بود. من گروه‌های کانونی را برپا کردم که در آن شرکت‌کنندگان نکات جالب توجهی را مطرح کردند که ایده انتزاعی یک فرد آزاد / مستقل را زیر سوال می‌برد. تجربیات و مشاهدات آنها، بحث من درباره‌ی آزادی را بهبود بخشید، موضوعی که در رویکردهای روانشناختیْ  دست کم به روشی سیاسی و ذهنی نادیده گرفته می‌شود.

جمع‌بندی

بنابراین مداخلاتِ فمینیستی در روان‌شناسی زمینه ناهمگونی از تحقیق و مداخله را تشکیل می‌دهد. آثار فمینیستی به عنوان یک دیدگاه انتقادی در علم و اقدامات دانشگاهی، سوالاتی را برای نظریه‌های سنتی در مورد موضوع کلی روان‌شناسی ایجاد می‌کند، ساختار آن را مورد استنطاق قرار می‌دهد و گفتمان‌های جنسیتی و استعماری را برجسته می‌کند. این گفتمان‌های هژمونیک با ایجاد دانش سلسله‌ِمراتبی و روابط قدرتِ نابرابر از طریق دانش و شیوه‌های روان‌شناسان، تفاوت‌ها را غیر قابل مشاهده و سرکوب می‌کنند.

از آنجا که روان‌شناسی فمینیستی دیدگاهی انتقادی است، بنابراین در میان محققان محافظه‌کار به طور گسترده‌ شناخته نمی‌شود. تأمین بودجه‌ی تحقیقاتی و چاپ مطالعات این حوزه در مجلات علمی معتبر، از جمله مشکلاتی است که محققانی که اغلب در این زمینه کار می‌کنند، با آن مواجه هستند. با وجود این، درک و ساختارشکنی این ستم‌های روزمره وظیفه‌ی مهمی است. این ساختارشکنیِ انتقادی هم به کار فکری و هم به فعالیت‌های سیاسی نفوذ کرده است.

 

برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به:

Burman, E. (ed) (1998) Feminists and Psychological Practices. London, Sage.

Burman, E. (2008) Deconstructing Developmental Psychology. London: Routledge.

Butler, J. (1990). Gender Trouble: Feminism and the Subversion of Identity. New York, London: Routledge.

 

وبسایت‌های مرجع در این زمینه:

 بررسی سالانه روان‌شناسی انتقادی 2005 ویژه نامه فمینیسم وکنشگری‌ها:

http://www.discourseunit.com/annual-review/arcp-4-feminisms-and-activivisms/

بررسی سالانه روان‌شناسی انتقادی 2014 ویژه نامه جنسیت و سکسوالیته‎:

http://www.discourseunit.com/arcp-11-gender-and-sexuality/

 

منابع

 

  • Alanen, L. (2001) ‘Estudos feministas/estudos da infância: paralelos, ligações e perspectivas’, in Castro, Lucia Rabello de (org) Crianças e Jovens na Construção da Cultura. Rio de Janeiro:NAU.
  • Anzaldúa, G. (2007) Borderlands: the New Mestiza – La Frontera. San Francisco, CA: Aunt Lute Books.
  • Benhabib, S. (1987) ‘The generalized and the concrete Other: the Kohlberg-Gilligan Controversy and feminist theory’, in S. Benhabib, and D. Cornell (eds) Feminism as Critique: Essays on the Politics of Gender in Late Capitalist Society. Minneapolis: University of Minnesota Press.
  • Benjamin, J. (1987) ‘The decline of the Oedipus complex’, in J. Broughton (ed.) Critical Theories of Psychological Development. New York and London: Plenum.
  • Berger, P. and Luckmann, T. (1991) The Social Construction of Reality: A Treatise in the Sociology of Knowledge. Middlesex: Penguin Books.
  • Burman, E. (1998) ‘Deconstructing feminist psychology’, in E. Burman (ed.) Deconstructing Feminist Psychology. London: Sage.
  • Burman, E. (2008a) Deconstructing Developmental Psychology. London: Routledge.
  • Burman, E. (2008b) Developments: Child, Image, Nation. London: Routledge.
  • Burman, E. (2011) ‘Deconstructing neoliberal childhood: towards a feminist antipsychological approach’. Childhood, 19(4), 423–438.
  • Butler, J. (1990) Gender Trouble: Feminism and the Subversion of Identity. New York, London: Routledge.
  • Castro, L. (1998) ‘Uma teoria da infância na contemporaneidade’, in L. Castro (org) Infância e Adolescência na Cultura do Consumo. Rio de Janeiro: Nau Editora.
  • Chodorow, N. (1978) The Reproduction of Mothering: Psychoanalysis and the Sociology of Gender. Berkeley, CA: University of California Press.
  • Coole, D. (1993) ‘Constructing and deconstructing liberty: a feminist and poststructuralist analysis’, Political Studies, 41, 83–95.
  • Erikson, E. (1987) Childhood and Society. London: Paladin Grafton Books.
  • Friedman, M. and Bolte, A. (2001) ‘Ethics and feminism’, in L. Alcoff and E. Linda (eds) The Blackwell Guide to Feminist Philosophy. Malden: Blackwell Publishing.
  • Foucault, M. (1978) The History of Sexuality – Volume 1: an Introduction. New York: Pantheon Books.
  • Fulani, L. (1998) ‘Moving beyond morality and identity’, in E. Burman (ed.) Deconstructing Feminist Psychology. London: Sage.
  • Gilligan, C. (1982) In a Different Voice: Psychological Theory and Women’s Development. Cambridge, MA: Harvard University Press.
  • Haraway, D. (1991) ‘A cyborg manifesto: science, technology, and socialist-feminism in the late twentieth century’, in Simians, Cyborgs and Women: The Reinvention of Nature. New York: Routledge.
  • Harding, S. (1993) ‘Rethinking standpoint epistemology: what is strong objectivity?’, in L. Alcoff and E. Potter (eds) Feminist Epistemologies. London: Routledge.
  • Haug, F. (1998) ‘Questions concerning methods in feminist resarch’, in E. Burman (ed.) Feminists and Psychological Practices. London: Sage.
  • Hirschmann, N. J. (2003) The Subject of Liberty: Toward a Feminist Theory of Freedom. Princeton and Oxford: Princeton University Press.
  • Kitzinger, C. (1990) ‘Resisting the discipline’, in E. Burman (ed.) Feminists and Psychological Practices. London: Sage.
  • Lorde, A. (2007) Sister Outsider. Berkeley: Crossing Press.
  • Louro, G. (1997) Gênero, Sexualidade e Educação: Uma Perspectiva Pós-estruturalista. Petrópolis: Vozes.
  • Louro, G. (2010) ‘Pedagogias da sexualidade’, in G. Louro (org) O Corpo Educado. Belo Horizonte: Autêntica.
  • Mattos, A. (2011) Liberdade, um Problema do Nosso Tempo. Rio de Janeiro: Fundação Getúlio Vargas.
  • Mattos, A. R. (2012) Liberdade, um problema do nosso tempo: os sentidos de liberdade para os jovens nocontemporâneo. 1. ed. Rio de Janeiro: Fundação Getúlio Vargas.
  • Mattos, A., Perez, B., Almada, V. and Castro, L. (2013) ‘O cuidado na relação professor-aluno e sua potencialidade política’, Estudos de Psicologia, 18(2), 369–377.
  • Mountian, I. (2013) Cultural Ecstasies: Drugs, Gender and the Social Imaginary. London: Routledge.
  • Neves, S. and Nogueira, C. (2004) ‘Metodologias feministas na psicologia social crítica: a ciência ao serviço da mudança social’, Ex aequo: revista da Associação Portuguesa de Estudos sobre as Mulheres, 11, 408–412.
  • Nogueira, C. (2001) ‘Contribuições do construcionismo social a uma nova psicologia do gênero’, Cadernos de Pesquisa, 112, 137–153.
  • Phoenix, A. (1990) ‘Social research in the context of feminist psychology’, in E. Burman (ed.) Feminist and Psychological Practice. London: Sage.
  • Piaget, J. (2001) The Psychology of Intelligence. London: Routledge.
  • Saavedra, L. and Nogueira, C. (2006) ‘Memórias sobre o feminismo na psicologia: para a construção de memórias futuras’, Memorandum, 11, 113–127.
  • Saffioti, H. (2001) ‘Contribuições feministas para o estudo da violência de gênero’, Cadernos Pagu, 16, 115–136.
  • Sevenhuijsen, S. (1998) Citizenship and the Ethics of Care: Feminist Considerations on Justice, Morality and Politics. London and New York: Routledge.
  • Spivak, G. (1988) ‘Can the subaltern speak?’, in C. Nelson and L. Grossberg (eds) Marxism and the Interpretation of Culture, Basingstone: Macmillan Education.
  •  Trinh, M. (1989) Woman, Native, Other. Bloomington, IN: Indiana University Press.
  •  Valsiner, J. (1989) Human Devlopment and Culture. Lexington: Lexington Books.
  • Walkerdine, V., Lucey, H. and Melody, J. (2001) Growing Up Girl: Psycho-social Explorations of Gender and Class. New York: New York University Press.

پانویس‌ها

[1] Mattos, Amana , “Feminist psychology”, in Handbook of Critical Psychology ed. Ian Parker (Abingdon: Routledge, 27 Apr 2015)

[2] intersectional

[3] personhood

[4] Abject، که در برخی از ترجمه‌های فارسی از آثار ژولیا کریستوا و مری داگلاس به صورت اَبژه آمده است بر هویت برساخته‌ای اشاره دارد که در زمینه اجتماعی و زبانی در سطحی پایین تر از هویت بهنجار قرار دارد. این نویسندگان بر ارتباط هویت زنان و اَبژگی با نظریه‌های  روان‌شناختی به خصوص روانکاوی و مسائل رشد نیز بحث می‌کنند.[م]

[5] possessive individualism

[6] Trinh Min-ha

[7] Lacanian

[8] focus groups

[9] Mountian

به دوستان خود بگویید!
Share
می‌خواهید با ما در ارتباط باشید؟

نظر شما

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید